مدتی است کتاب «نقد و حقیقت» رولان بارت را می خوانم. شیرین دخت دقیقیان مترجم این کتاب در مقدمه ای که بر این کتاب نوشته است علاوه بر توصیف ناقص و گنگی که از نظریات رولان بارت ارائه می دهد هر از چندگاهی جو روشنفکری ذهنش را پر می کند و بر جریان نقادی ایرانی ایرادها و فرسودگی هایی را نسبت می دهد.
اینکه نقد در این مملکت در چه جایگاهی قرار دارد و جامعه روشنفکری ما چه تعریفی از نقد دارد بماند. من به نکته دیگری می خواهم بپردازم.
دقیقیان بر نقدی ایراد می گیرد که ارزش ها را ملاک داوری و اندیشیدن خود قرار می دهد و با هراس از تغییرات زبانی جامه پوسیده واژگان معنی دار را به رخ می کشد. من هم بر ایراداتی که او به فرآیند نقد وارد می داند آگاهم اما کاش می شد جایی ببینمش و از او بپرسم این دقیقیانی که سنگ نقد نوین که بر شالوده شکنی ساختاری بنا نهاده شده را به سینه می زند خود تا چه حد از پس شکستن مرزهای ارزشی زندگی خود برآمده است؟
من با حرفی که او می زند مشکل ندارم با وجهه روشنفکرانه ای که خود را از مشکلات مبرا می داند و اشکلات را بر توده نقاد تحمیل می کند مشکل دارم.
آری نه نقادی که همه جریان روشنفکری این مملکت ساختاری پوسیده دارد. اگرچه روشنفکر ایرانی حرفی متفاوت می زند اما همچنان بر واژگان پوچ دیدگاه ذهنی خود پافشاری می کند. شاید به قول خود بارت تنها تفاوتش با زبان های گویشی در ظاهر منطق نمایش باشد.
دوست دارم از دقیقیان که به راستی و درستی نقادی را نقد می کند بپرسم خود او چگونه مرزهای ایدئولوژیک را شکسته است؟ آیا او در خود توانایی شالوده شکنی خط قرمز های جامعه که زبان و نقد تنها ابزار هایی برای تقویت یا تضعیف آن هستند ایجاد کرده است؟
مشکل ما اینست روشنفرانمان همگی خود را منزه می دانند و اگر مشکلی می بینند آن را بدون شک بر گردن توده ای می اندازند که اگر از مردمان دیگر کشورها فهمیده تر نباشند احمق تر نیستند.
حقیقت اینست که ما روشنفکران احمقی داریم وگرنه حماقت ذات توده است و مختص مملکت ما هم نیست.
امروز اگر ما از ساختار شکنی صحبت می کنیم تنها مدی است که بدلیل غیرقابل فهم تر بودن برای عوام ظاهر ماآبانه تر می نماید وگرنه آن را هم به صورت قالبی دریافت کرده ایم و دچار یک تناقض بزرگ هستیم. ما "ساختار شکنی" را نه به عنوان "نیاز ذهنی" بلکه به عنوان یک "ساختار ذهنی" دریافت می کنیم.
حتی روشنفکران ما هنوز تناقضات ذهنی را که انسان واره های غربی در دوره مدرنیته تجربه کرده اند درک نمی کنند چه برسد به اینکه به خط خوردن سوژه های انسانی دوران پسا مدرن دست یابند.
اگر از همین دقیقان بپرسی که حاضر است مرزهای ایدئولوژیکی جامعه را بشکند چه پاسخی می دهد. کسی مثل او حاضر است اگر در خیابان از پسری خوشش آمد ببوسدش.
نه عزیزان ما امثال راجز بیکن ها که نفرین کلیسا را می خریدند و حرفشان را در عملشان می زدند نداریم. پس همان بهتر که بگذاریم ادبیات و نقدمان در حد پیشرفت جامعه روشنفکری مان بماند و بی خود بر دیگران خرده نگیریم.
شیوه ای که دقیقیان در مقدمه این کتاب به کار برده فرافکنی مشکلات ذهنی خود اوست. دقیقیان در حقیقت با اینگونه نقد نقادی از حماقت خود انتقام می گیرد.
