تبليغاتX
دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد - موسیقی قطع شد ...(داستانی از سوشیانت)

 

آسمان تاریک بود. ستاره می درخشید. ماه آنجا بود. من بودم. او نبود. خیابان خلوت می شد. آدم ها می رفتند. ماشین ها بوق زدند. نور می لرزید. ساعتم را نگاه می کردم. ثانیه ها می دویدند. باد صورتم را نوازش می کرد. نوری درخشید. او آمد.

ماشین می رفت. من بودم. دیگران بودند. ندیدمشان. او می گفت. سایه اش آنجا بود. خانه ها دور می شدند. جاده ای می رسید. صدایش می کردم. آنجا بود. نمی دیدمش. ضبط روشن نمی شد. جاده هم می پیچید. صدایش کردم. نشنیدم. سکوت کردم. میان جاده خط هایی می روند. نرده ها می آیند. ترسیدم. سایه اش آنجا بود. من بودم. احساسش می کردم. آن را به او دادم. نخواست. سیاهی کنار جاده را دیدم. جاده ایستاده بود. من می رفتم. نرده ها سرد بودند. او می آمد. نگاهش می کردم. غمگین بود. شعر می خواندم. ماشین هایی می رفتند. جاده هنوز آنجا بود. کنارم بود. می لرزید. در آغوش نگرفتمش. دودی برخاست. سیگارم روشن بود. سیگارش روشن شد. نور قرمزش را می دیدم.  

برایش می گفتم. کودک بودم. باد می وزید. پرده ها می رقصید. من بودم. مادر آنجا بود. پدر اما نبود. دیگران بودند.  سایه ای می ترسید. ثانیه ها می رفتند. من بزرگ می شدم. شب می رسید. من رفتم. مادر آنجا نبود. دیگران بودند. اجبار بود. من فهمیدم. راه بر می گشت. مادر آنجا بود. دیگران هم بودند. صدایشان کردم. مرا نشنیدند.

من بودم. خودم بودم. نگاهش کردم. او آنجا بود. صدایش می گفت. حرف ها می آمدند. کسی را می دید. من نبودم. او را می برد. من دیدم. او می لرزید.

ابری ماه را می پوشاند. جاده براه افتاد. سکوت آمد. من بودم. نگاهش کردم. آنجا بود. اما او نبود. شیشه پایین می رفت. هوا سردتر بود. باد بر صورتم می زد. من می رفتم. او می رفت.

سایه اش می رفت. من بودم. خیابان تنها بود. باد می وزید. پردها می لرزید. شیشه ای می شکست. موسیقی قطع شد. من خوابم برد.

نوشته شده توسط سوشیانت در ساعت  | لینک  |