تبليغاتX
دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد

دنیای قضیبی عجیب دنیایی است. فقط برای آنانی که نمی دانند قضیب (phalus) چیست کمی توضیح می دهم. قضیب نمادی از آلت مردانه است که در طول تاریخ برای اغلب جوامع (بهتر بگویم برای همه جوامع) چه بصورت عریان آن در جوامع بدوی و چه بصورت پنهان آن در جوامع امروزی تر مقدس و متعالی بوده است. قبل از اینکه به تریژ قباتون بر بخورد تجوه داشته باشید که تمام جوامع فالوس محور تشکیل شده اند و مردسالاری همان زندگی در دنیای قضیبی است. شاید بد نباشد وقتی از کنار یک مسجد رد می شوید نگاهی به گلدسته های آن بیاندازید تا تقدس آلت مردانه را که از میان باورهای همیشگی انسان ها وارد معماری ایرانی و اسلامی شده است ملاحظه کنید.

اما برگردیم به بحث اصلی خودمان. در جوامع قضیبی مدرن که نقش و کارکرد جامعه و ایدئولوژی در آن بسیار پررنگ است. مرد ها که سوژهایی انسانی به حساب می آیند قربانیان اصلی این قضیب محوری هستند. چرا که این قضیب از هر جهت متعالی است و متعلق به پدر نه سوژه ها. در این جوامع مردها در سن بلوغ در حرکتی نمادین اخته می شوند تا یاد گیرند که پدر شدن را باید به جهان دیگری موکول کنند و بدانند تنها از آن جهت انسان شمرده می شوند که ابزار شکل گیری و قدرت یافتن پدر جامعه یا همان روح اجتماعی هگل باشند. ختنه شدن که در ادیان اسلام و یهود موجود است از همین تفکر نشات گرفته است. اما زنان در سن بلوغ توسط جامعه طرد می شوند تا از این پس نقش پیل های فیزیولوژیکی را بازی کنند که باید تامین کننده نیروی ابزار کار جامعه یعنی مردان را باشند. از این روست که یک مرد حق دارد اگر برای کار نیاز به انرژی جنسی بیشتری دارد، زن های بیشتری را در اختیار بگیرد و این امتیازی است که پدر (جامعه یا قانون) تنها به مردان می دهد.

اما زندگی در دنیای قضیبی خاصیت های دیگری هم دارد. در این دنیا متاسفانه برخی  از اشیاء قرار است جایگزین قدرت مردانگی شوند. جایگزینی که در کمال تعجب مورد قبول بانوان محترم هم قرار می گیرد.

من در اینجا تنها به یک نمونه اشاره می کنم. ماشین، ابزاری برای بدست آوردن قدرت مردانگی. با من باشید تا از ناخودآگاه جامعه شما را مطع کنم.

ماشین از جمله مطلوب ترین و جذاب ترین کالاهای عصر جدید است که می تواند حتی نمایش دهنده سطح اجتماعی افراد هم باشد. در این دوره ماشین یا اتوموبیل بیش از انکه کارکرد واقعی داشته باشد کارکرد مجازی دارد. در این کارکرد ماشین می تواند حتی نشان لیاقت و شخصیت قلمداد شود. اما چیزی که من در این مطلب به دنبال آن هستم اینست که نشان دهم اتوموبیل می تواند نماد مردانگی افراد هم قلمداد شود.

اولین نکته ای که در مورد اتوموبیل به چشم می خورد شباهت آن با ارگانیسم بدن انسان است. غذا می خورد. صدا می کند. راه می رود. مواد اضافه خود را دفع می کند و حتی مریض می شود. حتما دیده اید که عده ای که به قول خود ماشین باز هستند که رسیدگی به ماشین های خود می کنند و چه زحماتی را برای تمیز نگه داشتن آنها متحمل می شوند.

درون ماشین از هرجهت رحم مادر و آرامش درون آن را برای راننده بازساری می کند. صندلی های راحت و حریم خصوصی که ماشین حتی در خیابان های شلوغ در اختیار انسان می گذارد همه نمایان گر همین مطلب هستند.

اما بیرون این ماشین است که حالت قضیبی می یابد. میتواند مانند یک قضیب توده ماشین ها و ترافیک را بشکافد و عمل جنسی مردانه را برای راننده تداعی کند. اینکه اغلب پسرانی که تازه به سن بلوغ رسیده اند دوست دارند راننده یک ماشین شوند و با سرعتی دیوانه وار برانند از همین قدرت مردانه اهدایی از ماشین نشات می گیرد. ماشین می شکافد و به پیش می رود و هرکه ماشین بهتر و زیبا تری دارد می تواند تفاله های بازمانده جامعه، دختران پس آمد خرده بورژوازی بیشتری را به خود جلب کند.

خانم ها و آقایان عزیز از مطلب من ناراحت نشوند چرا که این مساله برای آنان صدق نمی کند و من هم معتقد هستم هنوز انسان های بسیاری هستند که تن به این قالب های زورکی اجتماعی نمی دهند.

نوشته شده توسط سوشیانت در ساعت  | لینک  | 

 

آسمان تاریک بود. ستاره می درخشید. ماه آنجا بود. من بودم. او نبود. خیابان خلوت می شد. آدم ها می رفتند. ماشین ها بوق زدند. نور می لرزید. ساعتم را نگاه می کردم. ثانیه ها می دویدند. باد صورتم را نوازش می کرد. نوری درخشید. او آمد.

ماشین می رفت. من بودم. دیگران بودند. ندیدمشان. او می گفت. سایه اش آنجا بود. خانه ها دور می شدند. جاده ای می رسید. صدایش می کردم. آنجا بود. نمی دیدمش. ضبط روشن نمی شد. جاده هم می پیچید. صدایش کردم. نشنیدم. سکوت کردم. میان جاده خط هایی می روند. نرده ها می آیند. ترسیدم. سایه اش آنجا بود. من بودم. احساسش می کردم. آن را به او دادم. نخواست. سیاهی کنار جاده را دیدم. جاده ایستاده بود. من می رفتم. نرده ها سرد بودند. او می آمد. نگاهش می کردم. غمگین بود. شعر می خواندم. ماشین هایی می رفتند. جاده هنوز آنجا بود. کنارم بود. می لرزید. در آغوش نگرفتمش. دودی برخاست. سیگارم روشن بود. سیگارش روشن شد. نور قرمزش را می دیدم.  

برایش می گفتم. کودک بودم. باد می وزید. پرده ها می رقصید. من بودم. مادر آنجا بود. پدر اما نبود. دیگران بودند.  سایه ای می ترسید. ثانیه ها می رفتند. من بزرگ می شدم. شب می رسید. من رفتم. مادر آنجا نبود. دیگران بودند. اجبار بود. من فهمیدم. راه بر می گشت. مادر آنجا بود. دیگران هم بودند. صدایشان کردم. مرا نشنیدند.

من بودم. خودم بودم. نگاهش کردم. او آنجا بود. صدایش می گفت. حرف ها می آمدند. کسی را می دید. من نبودم. او را می برد. من دیدم. او می لرزید.

ابری ماه را می پوشاند. جاده براه افتاد. سکوت آمد. من بودم. نگاهش کردم. آنجا بود. اما او نبود. شیشه پایین می رفت. هوا سردتر بود. باد بر صورتم می زد. من می رفتم. او می رفت.

سایه اش می رفت. من بودم. خیابان تنها بود. باد می وزید. پردها می لرزید. شیشه ای می شکست. موسیقی قطع شد. من خوابم برد.

نوشته شده توسط سوشیانت در ساعت  | لینک  | 

       

عیسی بر صلیبی بیهوده مرده است

خنجرهای تهی، سرودی دیگر گونه می خواندند، گویی

خداوند بیمار درگذشته است.

 

قبل از اینکه تفسیری از این شعر شاملو بدست دهم قصد دارم توضیحی در مورد عیسی بدهم. عیسی پسری است که تقصیر گناه نخستین (گناه پدر کشی- برای دانستن مطالب بیشتر در این زمینه به کتاب توتم و تابو یا ناخوشایندی های فرهنگ نوشته فروید مراجعه کنید) را به تنهایی به گردن می گیرد و با قربانی کردن خود دیگر پیروان خود را از احساس گناه و مسئولیت در قبال این مساله رهایی می دهد. اینکه می بینید مسیحیان معتقداند مسیح به جای تمام آنها مجازات شده است و آنها همگی بخشیده شده اند از همین نکته پدید آمده است. درهمین زمینه می توان به میترا اشاره کرد که در اساطیر ایرانی گناه کشتن پدر ار بر گردن می گیرد اما برخلاف مسیح او نه تنها خود را در این زمینه مجازات نمی کند، بلکه خود پس از این اقرار نقش پدرانه را بازی می کند. از این روست که میترا را خدای جنگ و خدای ارتشیان به حساب می آورده اند. شاید بد نباشد این را هم بگویم در کتیبه هایی که از ایران زمین بدست آمده اند، میترا در حال کشتن یک نره گاو که همان توتم یا پدر است بازنمایی شده است.

اما تفسیر شعر:

شاملو پسری است که مردن پدر را با تمام وجود آرزو می کند. در این زمینه می توانم به شعری دیگری از او هم اشاره کنم. البته نمونه این نوع اشعار در مجموعه آثار او بسیار است.

در کوچه مردی بر خاک افتاد

در خانه زنی گریست

در گاهواره کودکی لبخند زد!!!!!!!!

از شعر قبلی دور نشویم. با وجود این شامل همواره سایه قدرت پدر را بر سر خود احساس می کند از این رو او در ناخودآگاه خود پدر را می کشد یا بهتر بگویم میل به کشتن پدر در او به ناخودآگاه رانده می شود. در نتیجه او مجبور است خود را به خاطر گناهی که هرگز مرتکب نشده است و تنها آن را آرزو کرده است مجازات کند.

اما به نظر می رسد در این شعر مساله به شکل دیگری است.

خداوند بیمار در گذشته است

این جمله بوضوح مردن پدر را آرزو می کند. این همان توهمی است که شاملو خودش را بواسطه آن مجازات می کند. اما کمی صبر کنید تا تلاش او را برای انکار کشتن پدر برایتان بازنمایی کنم. باز به این مصرع باز خواهم گشت.

عیسی بر صلیبی بیهوده مرده است

در این مصرع شاملو می خواهد به خود یادآوری کند که عیسی بیهوده خود را مجازات کرده است. و یا به طریقی دیگر به خود بگوید من بیهوده در طول زندگی خودم را به خاطر این احساس گناه مجازات کرده ام.

اما این رویا-شعر آرزویی دیگر را نیز برای شاملو برآورده می کند:

خنجرهای تهی

خنجرهایی که او همواره برای مجازات خود تصور کرده است این بار تهی هستند و نمی توانند به او آسیبی برسانند. این ها خنجرهایی هستند که به جای مجازات او برایش سرود موفقیت (دیگرگونه) می خوانند. سرودی از سر شادی به خاطر مردن (نه کشته شدن) رقیب.

اندیشه و آرزوی اصلی که در این رویا_شعر برآورده می شود را بدین شکل خلاصه می کنم:

شاملو عزیزم خوشحال باش و خودت را مجازات مکن. خنجرها را غلاف کن چرا که پدر مریض بوده و بواسطه مریضی اش مرده است.

 

 

 

نوشته شده توسط سوشیانت در ساعت  | لینک  | 

 

        من خودم از جمله کسانی هستم که بسیار به شاملو علاقه دارم. اما متاسفانه بدلیل اینکه برخی از دوستان سعی دارند از شاملو چهره ای فرا انسانی بسازند تا به قول خودشان دین خود را به او ادا کنند قصد دارم از این به بعد گهگاه برخی از اشعار او را با نگاهی دیگر گون بازبینی کنم. چراکه معتقد هستم بت ساختن از شاملو که به وضوح به روان رنجوری مبتلا است و تمام قدرت خلاقیت اش به بازنمایی و تغییر شکل دادن خواسته ها و تکانه های فروخورده کودکی مربوط است، تنها عاملی است که برداشت های ما را از اشعار او به خواست قدرت نزدیک تر می کند و این در حالی است که همگان از این مساله غافل می مانند که تنها چیزی که در طول تاریخ همواره سرکوب شده نه مبارزه های سیاسی و یا اعتراض ها که خواسته های جنسی بوده است.

        "رولان بارت" در کتاب لذت متن خود به نکته ی جالب توجه ای اشاره می کند. او در این کتاب می گوید:«پیوستن به فرهنگ و مقابله با آن هردو عاملی است که وجود فرهنگ و ابزار های قدرت آن را مورد تایید قرار می دهند.» و این گفته به وضوح صحیح است چرا که تا زمانی که با چیزی مبارزه می کنیم، حضورش را به صورت پیش فرض قبول کرده ایم. به قول نیچه تنها راه نجات از قدرت فرهنگ همانا پاپس کشیدن از آن است.

        آنهایی که به طور مداوم سعی می کنند اشعار شاملو را اشعار زندگی و اشعار سیاسی و مبارزانه ارزیابی کنند بسیار غافل هستند از اینکه شاملو در تمام اشعارش تنها در برابر پدر که سهم او را از مادر غصب کرده است زبان به اعتراض می گشاید. مادری که در تمام دوره زندگی شاملو خود را با قدرت به صورت زن آرمانی ذهنی او یادآوری می کند و او را از کام گیری ها از دیگر زنان محروم می کند. گهگاه هم که اشعاری به ظاهر سیاسی از شاملو مشاهده می کنیم، تصعید یافته پرخاشگری او نسبت به پدر است.

        از این پس قصد دارم با واکاوی برخی از اشعار او امیال فروخفته ناخودآگاه او را در اشعارش رد یابی کنم تا به این طریق بتوانم برای ادعای خود مبنی بر اینکه شاملو پسری است، بازگو کننده تروماها و امیال فروخفته ما دلایل روشنی بدست آورم. پسری که با هرچه پدر را برای او بازنمایی کند مبارزه می کند. و مخصوصا حکومت که پدری فرافکنی شده برای همه به حساب می آید.

        اما نکته ای که بازگویی اش ضروری به نظر می رسد آنستکه پذیرفتن چهره جدیدی که من قصد دارم از شاملو بازسازی کنم، چهره ای که نه تنها عیبی برای او به حساب نمی آید بلکه عاملی است که می توان بواسطه آن از میان شکاف های ایدئولوژیک در سرخوشی های شاملو شریک شد آنست که دوستان از مقاومت های بیهوده و پیش فرض قرار دادن ذهنیت خود نسبت به او پرهیز کنند و با دیدی منطقی به بحث هایم بنگرند. چه در این صورت است که از هر نظر منطقی که دراین زمینه داده شود استقبال می کنم و حاضرم پاسخگوی ابهامات پیش آمده باشم.

 

نوشته شده توسط سوشیانت در ساعت  | لینک  | 

در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

 

حتما تا به حال از خیابان جلفا و از جلوی فرهنگسرای هنر رد شده اید. اگر توجه کرده باشید شعر بالا روی دیوار زیر ایوان اصلی آن نوشته شده است. با تجربه ای که از دید مسوولان نسبت به اینگونه اشعار داریم حتم داریم که "خم ابرو "به دیدار یار تعبیر می شود و هر کسی هم که بخواهد آن را مجازی از معشوقه شاعر بداند خیلی ... است.

اما با توجه به اینکه من فرض می کنم شاعر این شعر را نمی شناسم، فرض را بر این می گذارم که آدم مذهبی باشد. و قصد دارم دلایل روانی را که شاعر را واداشته است به طور ناخودآگاه "خم ابرو" را برای بیان حالت عرفانی خود استفاده کند بدست آورم.

قبل از آن نگاهی دقیق تر به شعر بیاندازیمباید بگویم به وضوح لحن شعر مردانه است. چراکه هیچ گاه یک زن معشوق خود را با خم ابرو توصیف نمی کند. بلکه با المان هایی که نشان دهنده قدرت جسمانی مرد باشند او را نمایان می سازد. پس شاعر مرد است.

شاعر خدای خود را همچون یک زن توصیف کرده است. زن بودن انسان بودن را نشان دار می کند (برای دانشتن مفهوم نشان داری به کتاب «درآمدی بر معنا شناسی» نوشته کوروش صفوی مراجعه کنید). پس می توان میل به زنده پنداری Animism را که از امیال انسان اولیه است در شاعر تشخیص داد. در دوره زنده پنداری انسان ها اشیاء، حیوانات و حتی موجودات ماهوی را به شکل انسان با تمام مشخصاتش تصور می کردند. اینکه انسان بدوی روح پدر خود را در یک حیوان متجلی می پندارد و یا برای خدای خود دست و پا قائل می شود از همین میل نشات گرفته است. میل زنده پنداری به صورت یادواره ای از نسل های پیش به انسان امروزی رسیده است. و گهگاه خود را از ناخودآگاه به سوی خودآگاه پرتاب می کند.

از این مساله که بگذریم زنانه توصیف کردن خدا دوره مادر خدایی را به یاد می آورد. دوره ای که با کشته شدن توتم (پدر) توسط پسران و تمایل آنان به مجازات خویش به مادران قبیله این فرصت را می دهد تا نقش خدایگان را بازی کنند. دوره شرک آمیزی که تا ظهور مجدد پدر که اینبار نه بعنوان توتم بلکه با ظاهری انسانی و با قدرتی بیشتر رخ می نمایاند ادامه می یابد. می توان گفت شاعر با یاد آوری این دوران در شعر خویش از پدر که رقیب او در رسیدن به مادر است انتقام می گیرد و خواستار بازگشت به دوره ایست که در آن پدر کشته شده و او نه بصورت انسانی بالغ بل به صورت پسری نابالغ که در دوره اورال است در دامان مادر به آرامش برسد. پس می توان به راحتی تروما (میل جنسی زود رس) سرکوب شده را در شاعر این بیت ردیابی کرد.

حال قصد دارم به شکلی دیگر به همین مساله باز گردم. اگر خدا را متعالی شده پدر در نظر آوریم، پسر با شکستن نماز خود که نمادی از تسلیم به پدر است قصد دارد در برابر پدر سرکشی کند. اما نه به تنهایی. چرا که قدرت آن را در خود نمی بیند. بلکه با یاد آوری خم ابروی مادر که می تواند تمثیلی از پناه بردن پسرک به دامان مادر باشد.

این شعر مرا به یاد کودکی می اندارد که با گستاخی در برابر پدر با خشم او روبرو می شود و برای نجات خود دست به دامان مادر می شود. و مادر همچون مدافعی در برابر پدر به دادش می رسد. (چی کار داری بچمو=محراب به فریاد آمد). اما چطور محراب را به مادر تشبیه کردیم؟

این را همه می دانید که خاک نمادی از مادر است. و چاه یا هر آنچه درون خاک واقع شود نمادی از زهدان و آرامش درون آنست. و باتوجه به اینکه محراب قائدتا باید از خاک باشد برداشت من درست از آب در می آید. این را هم شاید بد نباشد در نظر آورید که اغلب محراب ها کمی تو رفتگی دارند.

برای اینکه کمی هیجان زده شوید می خواهم تلاش شاعری را که در دوره اورال (دهانی) است برای خروج از این دوره نشان دهم. حتم دارم می دانید پسر هرچقدر هم که به مادر وابسته باشد تلاش خود را برای جایگزینی دختری دیگر به جای مادر به کار می بند. هرچند اغلب با ترس از دست دادن عشق مادر در این کار شکست می خورد. پسری را در نظر بگیرید که در دامان مادر آسوده است. (در محراب است). حال خم ابروی معشوقه دیگری را در خاطر می آورد (خم ابروی تو در یاد آمد). پسر در ناخودآگاه خود خشم مادر را به یاد می آورد و دچار این توهم می شود که مادر از این امر عصبانی خواهد شد: محراب به فریاد آمد. البته این فقط توهم نیست چراکه مادر کودک خود را برای خود می خواهد. نه از آن روی که میل جنسی به او دارد بلکه از آن روی که او را فتیش (آلت نرینه مادر) نداشته خود می پندارد و از این جهت از دست دادن کودکش همان اختگی است که از آن می هراسد.

شاید برخی به من خرده بگیرند که تفسیر هایی که از این شعر دادم با هم متناقض است یا اینکه چطور یک بار فریاد مادر را بر سر پدر فرو می آورم و یک بار آن را بر سر پدر.

در جواب این دوستان باید بگویم از آنجا که کارکرد شعر با خواب یکی است و هردو ابزاری برای بیان تمایلات سرکوب شده و تحقق آرزویی سرخورده، سانسور می تواند آن را دچار تراکم کند و یک تصویر شامل میل های مختلفی باشد. و از آنجا که ناخودآگاه تناقض ناپذیر است این امیال می توانند متناقض هم نیز می باشند.

قصد من در این مطلب تنها این بود که نشان دهم عمل سانسور چگونه شاعر را مجبور کرده بود برای بیان امیال ناخودآگاهش دست به دامان شعری به ظاهر عرفانی شود.

نوشته شده توسط سوشیانت در ساعت  | لینک  | 

 

 شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد

بنده طلعت آن باش که آنی دارد

 خاطرم هست مدتی پیش با آرش در مورد خانم های گل فروش صحبت می کردیم.  آرش به نکته جالبی اشاره می کرد:«گل فروش و انقدر افاده؟! طرف پولشو می گیره، گلشو می فروشه، دهنمونم گلاب پاش می کنه.»

اما در این کلام بسیار نکته ها که نهفته است. راز این گل سرخ چیست که هم شاهد را به اشتباه، دچار خودشیفتگی کرده و هم بلبل را آواره خیابان شلوغ تخت طاووس.

چند روز پیش توی تاکسی کنار خانمی نشسته بودم. دستش از آستین مانتو بیرون زده بود و موهای بد تراشیده شده دستش حالم را بد می کرد. خودش را گوشه صندلی جمع کرده بود و مداوم در عذاب بود که مبادا برخوردی با من داشته باشد. اول فکر کردم شاید طرف در دوره گلاب گیری است. اما بعد نظرم عوض شد. زنک صدایش در آمد که آقا این همه جا اون طرفه چرا نمی ری اون طرف تر؟ منو می گی حاضر بودم به بکارت مادرم جسارت بشه؟! اما متهم به میل جنسی به اون زنک مو نتراشیده نشم.

بگذریم حتما شما هم تاکنون به علاقه شاهدان و ناشاهدان به داشتن عشق های بی غایت پی برده اید. (فکر نمی کنم برای برخی دوستان ضروری باشه یادی از توکتم عزیز بکنم). در این موارد حتما دقت کرده اید که مردهای سن بالا و متاهل اغلب گزینه های خوبی برای لاس زدن ها محسوب می شوند. البته نباید از نقش شفته برنج هایی که اغلب بدنبال زباله دانی شاهدان در پی محبت مادری نداشته شان هستند غافل ماند.

اما دلیلی که شاهدان را وا می دارد علیرغم تمایلات شدید به سرو قامتان همیشه تاریخ، خود را از آن محروم کنند چیست؟ چه چیزی باعث تابو شدن گل سرخ نزد آنان می شود؟ گل سرخی که به گفته میلان کوندرا مجرای عبور بشریت است و آنانی که تصور می کنند می توانند گل سرخ را پنهان کنند بسی در اشتباهند.

شاید بد نباشد در این زمینه اشاره ای به شعری از حافظ بکنم:

گل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دید

در آتش شوق از غم دل غرق گلاب است

زیاد به ذهنتان فشار نیاورید. این مساله دلیل تاریخی ظریفی دارد. فرهنگ و ابزارش (مذهب) برای کنترل حس تاناتوس مرد ها مجبور است در حرکتی نمادین آنها را اخته کند. (ختنه کردن مردان از همین مساله نشات گرفته است). اما از آنجایی که همیشه مردانی هستند که احتمالا مادرانشان بکارت خود را از دست داده اند؟! فرهنگ را وا می دارد تا دست به دامن زنانی شود که خود آنان را به عنوان منابع انرژی روانی مردان طرد کرده است. اینجاست که با تابو کردن گل سرخ و گران سنگ جلوه دادن آن برای شاهدان، ضمن اخته کردن مردان، انتقامی دیگر از زنان می گیرد.

جطور؟ الان توضیح می دهم. شاهدی که از پس خواست پدر (قانون) حقوق اجتماعی اش را از دست داده، از پی توهمی که منجر به  ارزشمند جلوه کردن گل سرخ می شود خود را از ارضای نیاز های جنسی نیز محروم می کند. و حافظ چه زیبا به این شاهدان خود فریفته هشدار می دهد که زمان لذت بردن را با موهوماتی از این دست خراب نکنند:

باغبانا ز خزان بی خبرت می بینم               آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد

چقدر افسوس باید خورد برای شاهدانی که تمام شخصیت و آبروی خود را در حفظ پرده ای می دانند که امروزه ثابت شده تنها برای محافظت مهبل از آلودگی، آنهم برای دختران نابالغ ساخته شده است.

اینان حتی این را در نظر نمی گیرند که این توهم تنها به ضرر خودشان است. چرا که مردان را سرو همچون فواره ای دم دست است و خود ارضایی کاری بس آسان.

در پایان شاید بد نباشد به شعر اروتیکی از یدالله رویایی که در آن مردان سرافراز را در میان راه خودارضایی نمایان می کند اشاره کنم:

بوی آب در بستر تهی بی تابم می کند

ای تنهای برهنه و عریان

در کودکی خاک چه می گذرد؟

 

دیگه لازم نیست که اشاره کنم خاک زهدان مادر است؟

توضیحات: شاهد:زیباروی - ناشاهد:لابد زشتروی - گل سرخ: به جون خودم این یکی واضحه – سرو: همون یه وجبی که باعث می شه پسرها نمره پاسی نگیرند و دختر ها بعلت نداشتنش به راحتی و با کمی مذاکره با نمره هایی نزدیک 3 پاس بشن

نوشته شده توسط سوشیانت در ساعت  | لینک  |