ابتدا به مطلبی از فروید از مقاله "روانشناسی گروه و تحلیل خود " اشاره می کنم:
"از نظر فروید ما زمانی تشکیل گروه می دهیم که قابلیت تنظیم رفتارهایمان (کارکردهای ابر من(۱) توانایی خویشتن داری مهار نفس و قضاوت اخلاقی) را به یک رهبر واگذار می کنیم. این کار را از آن رومی کنیم که تحمل تعارض درونی امیال ضد اجتماعی و غیر اخلاقی نهاد(۲)از یک سو و نیازمان به روابط اجتماعی از سویی دیگر دشوار است. ما فرامن مان را به رهبر {گروه} فرا می افکنیم و سپس هویتمان رابا او همانند سازی می کنیم. ما نیازمند آنیم که رهبر و گروه خود را آرمانی کنیم در نتیجه تمام احساسات ناخوشایند خود را به افراد بیرون از گروه معطوف می کنیم."
اما این رهبر لزومی ندارد یک فرد خاص باشد. می تواند یک ایدئولوژی - یک کیش - یا پیکره ای از یک ملت (ناسیونالیستی) باشد. که هر سه شکل فوق خطر تبدیل شدن به فاشیسم را دارد.
دلیل اول: در جامعه مذهبی مثل ایران که هر کدام از ما از بدو تولد با قدرتی مافوق بشری آشنا می شویم (خواندن اذان درگوش بچه تازه بدنیا آمده) و انگاره های ذهنی مان تحت تاثیر الوهیت قرار می گیرد اصولا قدرت های بشری حتی در شکل قانون را بر نمی تابیم چه برسد به تحمل رهبری فردی که شاید به دلایل داشتن ویژگی های اندکی برتر از ما باشد (که اصولا در اغلب مواقع نیز از درک این برتری ها عاجز هستیم). از این رو هرکدام خود را شایسته رهبری می دانیم و تمام تلاش خود را جهت رسیدن به حقی!!! که احساس می کنیم از ما گرفته اند به کار می بندیم (تلاش در جهت تخریب فعالیت های گروه جهت نسبت دادن مشکلات به رهبر فعلی). و اگر هم در مقام رهبری گروه قرار بگیریم به علت عدم توانایی (در اغلب موارد) عاجز از اعمال قدرت و مدیریت خود در جمع هستیم.
دلیل دوم: تعارض تمایلات درونی و نیاز های اجتماعی ما تقریبا محدود به تابوهای دین می شود. چرا که ساختار های اجتماعی و قانون به درستی در این کشور جا نیفتاده است و هر کدام از ما در هر فرصتی با علاقه اقدام به شکستن مرز های آن می کنیم (نبستن کمربند - ندادن مالیات و ...). پس به فرض هم که تعارضات بر هر یک از ما فشار آورد (تعارض نهاد و ابر من) با پیوستن به حلقه های مذهبی و والایش لیبیدو(۳) در جهت ارضا کردن آن امیال در سرای باقی از پس مشکل بر می آییم. (هدایت در کتاب توپ مرواری: مسلمان واقعی کسی است که شهوات و لذت های دنیوی را به منظور ارضا آنها در بهشت ترک کند). در بین کسانی که تعلقات مذهبی کمتری داریم اصولا تعهدی هم نسبت به جامعه نداریم (و چه بسیار از اینکه عرف های اجتماعی را چه در خفا و چه عیان می شکنیم لذت می بریم) در نتیجه کار گروهی را بر نمی تابیم.
نتیجه گیری :بر فرض هم که عده ای حول رهبری یک آرمان و با هدف مبارزه با ساختارهای حکومتی گرد هم جمع شوند با توجه به دو دلیل فوق از قدرت سازماندهی (و تاثیر گذاری بر توده) کمتری برخوردارند نسبت به حکومت که با الاهی جلوه دادن اهداف و رهبری خود از تشکیلاتی بسیار پر قدرت و موثرتر بهره می برد.
میرصادقی می گفت این مردم در طول تاریخ شان داده اندکه توانایی تغییر را دارند هرچند فشار سخت و جان فرسا باشد.
قصد دارم نسل سوم را از منظر یک دانشجو؛ معلم و یک نسل دومی تشریح کنم. تشریحی که متاسفانه کمترین روزنه های امید را در ذهنم (یاشاید ذهنتان) می بندد.باشد که از این رهگذر واقع بین تر باشیم.
حتما تغییرات روحی اخلاقی نسل جدید را مشاهده کرده اید. نسلی که پایش به دانشگاه نیز باز شده است. شاید از خود پرسیده اید چرا مدل دوستی هایشان؛ تفکرشان و علایقشان به کلی فرق می کند. نگاه به ساختار های اجتماعی و تاملی در ساختار خانواده ها علل این تفاوت را نمایان می کند. من در این مطلب تنها از یک منظر به این مساله نگاه خواهم کرد باشد که دوستان هم نظرات و دیدگاه هایشان را بیان کنند.
در جامعه خرده بورژوازی ما که به رغم تمام تحولات اخیر هنوز بافت سنتی خود را حفظ کرده است در اغلب خانواده ها (مخصوصا مد نظرم طبقه متوسط و پایین جامعه است) یک تقسیم کاری جنسیتی شکل گرفته است. پدر به عنوان نیروی کار در فرآیند تولید (بخوانید دلالی دزدی بوروکراسی فاسد و ...) به کار گرفته شده است. و اما مادر قرار است بقای مادی و عاطفی فرزند و نیروی کار آینده (فرزند) را فراهم کند.درچنین شرایطی که تامین حداقل نیاز های مالی خانواده پدر را درگیر کارهایی سخت خسته کننده و ظالمانه می کند؛ نقش پدر در خانواده کاهش می یابد (یا اغلب رنگ می بازد). پدر ناتوان از توضیح خود و شرایط روحیش با اتکا به نیروی جسمی منفعلانه رفتار می کند و تن به برخوردهایی سرکوب گرایانه می دهد. که فاصله او از فرزند را می افزاید.
و اما مادر به عنوان تامین کننده نیازهای عاطفی فرزند نقش خود را به غلط پر رنگ می کند. مادری که از رهگذر تحولات اجتماعی-سیاسی نسل خود خلا محبت و ثبات را تجربه کرده است؛ برای نجات فرزند خود و جلوگیری از افتادن او در ورطه جانفرسایی که پدر در آن گیرکرده است سعی در درک بیش از حد و ابراز محبت اضافی می کند (واژه فرزند سالاری که اخیرا زیاد به گوش می رسد).
و اما فرزند با چرخشی عاطفی از پدر به مادر ارتباطش با اصل واقعیت و اجتماع را ار دست می دهد. و از سیر تحولات جامعه سیاست و تکنولوژی تنها روزنه های خوشی آفرینش را تجربه می کند (رشد روز از افزون استفاده از کامپیتر به عنوان وسیله بازی - گیم نت - بیلیارد - موبایل و .... ). نسلی که این چنین شکل گرفته حتی به رابطه های جنسیتی کودکانه نگاه می کند. رابطه هایی که به علت وابستگی بیش از حد به مادر در سطح بازی های کودکانه باقی می ماند. متاسفانه تغییراتی که این روند در نسل جدید به بار آورده نوید دهنده آینده مثبتی نیست. دوری از سیاست رشد معکوس کتاب خوانی عدم علاقه به تحولات اجتماعی و رشد روز از افزون استفاده غلط از مظاهر تکنولوژی.
و در آخر آیا به ما نسل دومی ها که به علت درک شرایط سخت و بحران ها و کمبود های زمان جنگ کمتر در معرض خطر فوق بوده ایم امیدی هست؟
نمی دانم.
--- فلانی خیلی مرده.
---من از فلانی خوشم میاد چون خصلت های مردانه زیادی داره.
حتما جملاتی از این قبیل را از زبان زنان زیادی شنیده اید اما شاید هیچ گاه از خود نپرسیدید این -فلانی- واجد چه خصوصیاتی است که انقدر مرد است. قبل ار اینکه تعریف دقیقی از مردانگی (از دید خانم ها) ارائه دهیم ابتدا یک تقسیم بندی از خواهیم داشت.
زنان ایرانی از نظر ابزار شناختشان نسبت مردان به ۴ گروه تقسیم می شوند.
۱- منفعت طلب هستند
۲- غریزه طلب هستند
۳- منفعت طلب و غریزه طلب هستند
۴- به مساله مردان به صورت انسانی نگاه می کنند
حال از خود می رسیم چه عاملی باعث می شود یک آقا (به مفهوم عام) مورد انتخاب یک خانم قرار گیرد؟
اگر خانم مورد نظر از دسته اول باشد جواب واضح است: " طرف پولدار باشه یا معروف باشه و ... "
گر خانم مورد نظر از دسته چهارم باشد جواب شامل بحث های فلسفی زیادی می شود که چون دسته چهارم خانم ها به علت معدود بودن نقشی در ایجاد تقابل ما ندارند از آن صرف نظر می کنیم.
و اما جواب دسته دوم و سوم که اکثریت خانم ها را تشکیل می دهند. (علت این اکثریت بودن در انتها توضیح دتده می شود)
از این منظر مردانگی یک مفهوم کاملا غریزی است. همه ما آقایان شامل اشتراکات زیادی هستیم که در تعریف فوق نقش اساسی بازی نمی کند. همه آلتی داریم ۱۵ تا ۲۰ سانت (موارد استثناء بررسی نمی شود) و قابلیت ارضاء کردن (هر کس بلد نیست به اینجانب مراجعه کند). مفهوم غریزی نیاز به یک مدل سازی حیوانی نیز دارد. چه عاملی باعث مردتر بودن می شود؟ تفاوت در حیوانی تر بودن یا انسانی تر بودن است. ۲ مشخصه نرینگی در حیوانات که در جوامع انسانی ضمن آنکه تقبیح می شود در ناخودآگاه قشر عظیمی از آن (خانم ها) تاکید می شود: ۱- تعدد تصاحب ۲- نگرش مالکانه و تحقیر آمیز.
از نظر یک آقا که دید انسانی دارد زن نه یک کالا و نه یک حیوان خواهد بود که بتوان در آن واحد بیش از یک رابطه (کامل) داشت. ضمنا دید چنین فردی در قبال زن دیدی انسانی و فروتنانه خواهد بود. اما متاسفانه مشکل از همین جا شکل می گیرد. به محض اینکه یک آقا تعهدش را نسبت به یک خانم نشان دهد و علاقه اش را در شکلی انسانی ابراز دارد در ناخودآگاه زن قدرت مردانگیش را از دست میدهد. و از علاقه زن محروم می شود. جالب آنکه چون اتفاق در ناخودآگاه زن رخ داده زن در قبال این دور افتادگی و از دست دادن علاقه به دنبال بهانه های واهی می گردد و بعضا به چرت گویی می افتد.
اما بر عکس مادامی که یک مرد زن را در هراس از دست دادن خود و داشتن رابطه با دیگران نگاه دارد و در برخورد شیوه ای تحقیر آمیز و تحکم آمیز داشته باشد و به زن تنها به شکل ابزار ارضا شدن نگاه کند در دید زن سرشار از قدرت مردانگی خواهد بود. حتما این جمله را بارها و بارها شنیده اید:
--- با وجودی که انقدر زجرم میده بازم دوستش دارم.
برای دیدن مثالی بهتر به داستان "زنی که مردش را گم کرد" نوشته استاد صادق هدایت مراجعه کنید.
اما چرا این حس مازوخیستی در زنان وجود دارد و چرا اغلب دیدی غریزی به مردان دارند؟
فروید معتقد است عقده ادیپ در پسران از ترس اخته شدن توسط پدر سرکوب می شود و پسر با جایگزینی اصل واقعیت به جای اصل لذت از رابطه غریزی خود با مادر فاصله می گیرد.
اما دختر که اخته به دنیا آمده (چه دختر و چه پسر پس از دوره ذکری به ادیپ می رسند دختر در این مرحله تنها آلت نرینه خود (کولیتوریس) را می شناسد) هراسی از اخته شدن توسط مادر ندارد. در نتیجه سرکوب به خوبی در اغلب دختر ها شکل نمی گیرد در نتیجه دختر پدر خود را به عنوان ابژه عشق خود قلمداد می کند. و پدر الگوی او در انتخاب و تعریف مردانگی خواهد بود. اما بزرگترین خاصیت پدر از دیدگاه او که نشانه مردانگی محسوب می شود محروم کردن او از لذت و اخته کردن اوست. در نتیجه کسی در دیدگاه او مرد تر است که به پدرش بیشتر شباهت داشته باشد. تو را محروم کند و .............
اما مشکل اصلی فمنیست ها در ایران :
عده معدودی از خانم ها که به مرد ها دیدی انسانی دارند و حاضر نیستند قدرت اضافی و تحکم آمیز آنها که از قدرت جسمی بیشتر و دید غریزی زنان نسبت به آنها ایجاد شده تحمل کنند. اما آنها به جای اینکه توان فکری و مادی خود را صرف تغییر این دیدگاه زنان و آموزش آنها کنند به مبارزه با ساختار های مردانه می پردازند که منتج به نتیجه نخواهد شد.
و اما در آخر آقایان عزیز ۲ راه بیشتر ندارند:
مرد بودن یا انسان بودن
مساله اینست.
فکر کردیم (تنهایی) - به تفاهم نرسیدیم - شکست خوردیم - ترسیدیم - به تفاهم رسیدیم- فکر نکردیم نفهمیدیم - پس باختیم.
این خلاصه ای بود از آنچه از قبل از انتخابات تا بعد از آن.
شنیدیم:
مردم احمق ۵ میلیون رای به ۵۰ هزار تومان دادند
مردم احمق بیش از ۶میلیون رای به جنده بازی دادند
مردم احمق بیش از ۵ میلیون رای به قاتل دادند
مردم احمق فقط ۴ میلیون رای به اصلاحات دادند
نشنیدیم:
روشنفکران احمق مردمی نیستند و حرف آنها را نمی فهمند
فرهیختگان احمق (از استاد تا دانشجو ) وقتی ترسیدند فکر نکردند و برای نجات خود در ستاد های هاشمی جنده بازی کردند
ما احمق ها حرف خودمان را نمی فهمیم چه برسد به حرف مردم
ما احمق ها خودمان را نمی توانیم توجیه کنیم چه برسد به مردم
ما احمق ها ادبیات گفتاری بلد نیستیم
انتخابات تمام شد . کاش ما بفهمیدیم آنچه باید از این شکست بفهمیم
انتخابات تمام شد . کاش ما قدرت تفکر جمعی را در یابیم
انتخابات تمام شد . کاش ما قدرت قشری از جامعه که تا به حال حسابی برایش باز نکردیم در یابیم
انتخابات تمام شد . کاش ما هر چند شکست خوردیم حداقل آبروی نداشته مان را در جلسات بی ثمر و جنده بازی های خیابانی در حمایت از بی آبروها نمی بردیم
نتیجه گیری:
به قول خسرو قدرت این ملت در قشری است که همواره نادیده گرفته می شوند و هر از چند گاه با یک بیلاخ بزرگ به همه ما خودنمایی می کنند.
