تبليغاتX
دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد

 

چشمانم خیره به افق های انتظار

پروازت را به حسرت نشست

در آن دم که از فراز باروهای فتح شده

جزیره خوشبختی را به پرواز در آمدی

و من در میان صخره های سکوت

باورم را بر جای ماندم.

 

افسوس هنگامی که اندام فریبت

لایه های درونم را می فشرد

و وجودم را فوران می شدم

گدازه های آتشینش

تنها ریشه های عشق را می سوزاند.

 

ای ابرهای خاکستری

بر آتش سردم ببارید

چه من از میان خاکستر

ققنوس را زندگی خواهم کرد.

 

حال آنکه او

 الماس های موفقیت را

در سرزمینی که از آن گریخت مدفون کرد.
نوشته شده توسط سوشیانت در ساعت  | لینک  | 

دیروز ایران با شکست بحرین به جام جهانی راه یافت. با وجودی که زیاد خوشحال نبودم انگار که اجباری باشد خودم را ملزم می دانستم که بزنم بیرون. از تفاوت هایی که این جشن ملی !!!! با جشن 8 سال پیش داشت بگذریم به مطالب جالب تری بر می خوریم که بازگو کردنشان خالی از لطف نیست. خوشحالی های مردم شامل جیغ زدن؛ آتش روشن کردن؛ دویدن؛ ماشین تکان دادن (منظورم همان گاییدن ماشین های دیگران است) و از همین قبیل موارد بود. چیزی که جای تعجب داشت این بود که این مردم حتی از خواندن یک شعر دسته جمعی هم عاجز بودند. با خودم گفتم خدا پدر مادر اونی که شعر یار دبستانی را به ما دانشجو ها یاد داد تا در هر مراسمی از قبیل جشن؛ تحصن و حتی استقبال بخوانیم بیامرزد. حالا شما اگر توقع دارید این مردم بتوانند کارهای بزرگی از قبیل انقلاب بکنند  زهی خیال باطل.

دیشب دو سه پسر بی کلاس (جواد سابق) رفته  بودنند روی سقف یک 206 که دو تا دختر توش نشسته بودند. قشنگ واسه خودم توهم زدم که له شدن سقف این ماشین تمثیلی است از له شدن ساختارهای بورژوازی زیر گام های جنبش های کارگری و این یعنی .......

تو افکارم غرق شده بودم که پسرک ها از روی ماشین پیاده شده بودند و صدایشان رشته افکارم را پاره کرد.

n      خوار ماشینشو گاییدیم ها !

n      حقش بود میخواست پا بده تا این بلا سرش نیاد.

با خودم گفتم بابا من تو او ما (ببخشید تو انتخاب ضمیر مناسب دچار مشکل شدم) چقدر از مساله پرتم. بابا خود مارکس هم آگاهی توده را از مهم ترین شروط موفقیت می دانست. تو این مملکت حتی دانشجوهاش نمی دانند اصولا چه می خواهند. تو همین درگیری های چند سال اخیر را ببین. 2 3 باری جو گیر شدیم روی یک ابژه خاص کلید کردیم (مثل مساله آغاجری) یکم شلوغ کردیم؛ 5 6 باری شعر یار دبستانی را خواندیم و تمام.

به قول آرش ما نیاز به یک کازینو داریم بریم انرژی هامان را خالی کنیم. ما را چه به کار سیاسی.

بهتر نیست من تو او ما (ببخشید باز تو انتخاب ضمیر مناسب دچار مشکل شدم) به جای اینکه شب بخوابیم صبح تصمیم بگیریم به تنهایی آغاز گر یک روند تاریخی باشیم (یا بهتر بگم : کارهای ضد انسانی خودمان را با نظریات قلمبه سلمبه توجیه کنیم و دیگران را متهم به نفهمی) بشینیم دسته جمعی فکر کنیم که چه می خواهیم و بعد چطور این خواسته را می توانیم به دیگران بقبولانیم و اصولا چطور می توانیم آگاهی را به دیگران منتقل کنیم؟

بگذریم . از دیدن جشن های طبقه متوسط (و زیر آن) که خسته شدیم با مصیبتی که شرحش در این مقال نمی گنجد خود را به شهرک غرب رساندیم تا در شادی خرده بورژوا ها نیز شرکت کنیم.شهرک پر بود از پریچهر ها و زیبا پسرکانی که آب از دهان (اینجا دهان مجاز از ..... است) آدمی جاری می کرد. جالب اینکه در میان اقسام مختلف ماشین های آخرین مدل چند تایی ماشین مزین به عکس های زیبای کاندیداهای  ریاست جمهوری  بود. از پسرکی که توصیف ماشینش در بالا رفت پرسیدم:

 " می دونی اپورتونيست یعنی چی؟ "

گفت : "خودت می دونی؟ "                 

گفتم : " نه اما یه دوست دارم که خیلی خوب می دونه"

گفت : " دمش گرم "

گفتم : " دمش گرم " 

چیزی نگذشت که فریادهای " ایوالله  دمش گرم " از میان جمعیت بلند شد. راهمو کج کردم رفتم طرف یکی دیگه از اون ماشین ها که توش سه تا دختر سلیطه نشسته بودند. سوالم را تکرار کردم.

"  خانموما می دونید اپورتونيست یعنی چی؟ "

یکیشون با صدای بلند جواب داد : " نه اما اجالتا کس ننت "

منو بگو رفتم معینو مفتضح کنم ریده شد به هیکل خودم.

باری داستان را همین جا تمام می کنیم. چه بر خلاف عقیده مدرنیسم میخواهیم داستانمان حامل پیام باشد و با گستاخی می خواهیم پیام های آن را جداگانه بنویسیم.

 

پیام اول : ساختارهای اجتماعی ایران و تحولات آن نه تنها با موارد مشابه کشورهای غربی نمی خواند بلکه اصولا شامل هیچ نظم تاریخی نیست.

 

پیام دوم : اون هایی که فکر می کنند تئوریزه کردن فعالیت های توده در کشور دگماتیک و ایدئولوگ زده ای مثل ایران از روش هایی که اندیشمندان غربی با توجه به ساختار جوامع خود پیشنهاد کرده اند مثمر ثمر خواهد بود بسی در اشتباه اند چه این جریان نه منتج به عدالت می شود و نه حتی منتهی  به لنینیسم و استالینیسم . بلکه ثمره تلاش هایی اینگونه بر فرض که به درستی شکل بگیرد توسط فرصت طلبانی که مسلط به حماقت توده هستند منتهی به آخوندیسم از شکلی دیگر خواهد شد.

 

پیام سوم : تا وقتی ما قادر به درک پتانسیل های دوستان خود نیستیم بهتر که سعی در شناسایی آن در جامعه نکنیم. زنده باد آنارشیسم. (باز خسرو که گهگاه بانی می شد در مورد موضوعات مختلف کتاب بخونیم و تبادل نظر کنیم. روحش شاد)

 

پیام چهارم : من تو او ما (ببخشید تو انتخاب ضمیر مناسب دچار مشکل شدم) اگر خودمان را روی یک سری نظریات خاص محدود نکنیم و با مطالعه تاریخ سعی در شناخت سیر تحول جامعه خودمان داشته باشیم و با فکر جمعی بیندیشیم و چیزهایی که بلدیم به یکدیگر یاد بدهیم (به جای خر فرض کردن هم) می توانیم آغاز گر شویم و به نظریاتی برسیم (هر چند زمان بر باشد) که مطابق با اصول فکری و ساختار توده ای باشد که در میانشان زندگی می کنیم. من تو او ما می توانیم چون ظرفیت آن را داریم. 

پیام آخر : من اگر چیزهای زیادی را نمی دانم جبر زندگی فرصت یادگیریشان را از من گرفته است . دستم را بگیر . دستان تو با دستان من آشناست.

 

"ای دیر یافته باتو سخن می گویم"

  

 

نوشته شده توسط سوشیانت در ساعت  | لینک  | 

چند روز پیش یکی از فرمانده های (مسوول سابق) ارشد ستاد تبلیغاتی رفسنجانی طی یک فقره پیام کوتاه (بخوانید sms) شعار تبلیغاتی ایشان را برای اینجانب فرستادند که به صورت زیر است:

نه پاسدار      نه شهردار      هاشمی خایه دار

 با توجه به مضمون پرمغز شعار فوق و حسن شهرت فرد مذکور در دانشگاه که هر از چند گاهی با سخنان گهر بار خود فضای آکادمیک را معطر به عطر خوشبوی پهن می فرمایند وهم چنین شواهدی که اخیرا از پیوستن اندیشمندان بزرگ؟؟؟ دانشگاه به حلقه اتحاد ایرانیان باشکوه !!!!!! (بخوانید محفل خر کنی بخور و بچاپ) بدست آوردیمُ بر آن شدیم مطالبی را در باب تقابل عقل و خایه (بر خلاف عقیده قدما که عقل را در برابر دل قرار می دادند) و کالای بی ارزش این مبادله (بخوانید شرف) به رشته تحریر در آوریم.

ابتدا برای جلوگیری از سو تفاهم بر خی اصطلاحات مربوط به دو مفهوم عقل (یا مخ یا هر چی شما صلاح می دانید) و خایه را به شرح زیر توضیح می دهیم :

مخ : قسمتی از مغز که که وظیفه اش دو دوتا کردن شرایط و تصمیم گیری بر اساس مصلحت (نه چیز دیگری) است.

خایه: قسمتی از بدن (باز بخوانید مغز) که وظیفه اش دو دوتا کردن شرایط و تصمیم گیری بر اساس باورها وشرف انسان هاست (یا به عبارتی جسارت عمل کردن به عقاید و باورها).

 

مخ (زنی را) زدن: خر کردن طرف برای اینکه بمالی درش.

مخ (مردی را) زدن: خر کردن طرف به منظور تیغ زدن و چاپیدن.

مخ زن: کسی که در دو مورد بالا تبحر بالایی داشته باشد.

مخ خوردن: زیاده از حد حرف زدن برای تحمیق افراد.

رفتن روی مخ کسی: اعصاب کسی را خراب کردن به منظور گرفتن قدرت تفکر از او.

مخبند: ادله ای که برای موارد فوق استفاده می شود و راه تفکر ازفراد را بند می آورد.

مخیله: محلی برای انجام افعال فوق (ترجیحا اطراف میدان ونک).

بی مخ: کسی که دور اندیش (از نوع مصلحت) نیست.

مخدار : کسی که مصلحت را به چیزهای دیگر ترجیح می دهد.

 

خایه دان: راه راست  (ترجیحا حزبی) (همان مدینه فاضله)

خایش: هدایت شدن و هدایت کردن به خایه دان.

گاییدن: پافشاری روی عقاید.

خایوی (با "ی" مفتوح): استدلال هایی برای پایبندی به عقاید.

بی خایه : پوچ و بی هدف.

خایه دار: کسی که باورهایش را به چیزهای دیگر ترجیخ می دهد (به خایه دار شعار فوق فرق می کند).

 

مخ کسی را گاییدن : سعی در هدایت انسان های مصلحت اندیش.

مخ خایه زنی: سعی در آموزش دور اندیشی به انسان های خایه دار.

 

و اما  مطلب قابل اشاره:

دانشگاه که مدت ها ی مدیدی مفتخر به داشتن افراد خایه داری بود که با گاییدن افراد بی خایه بوسیله استدلالت خایوی سعی در خایش آنها به منظور ایجاد خایه دانی خالی از دودوزه بازی داشتند امروز سر افکنده است از اینکه انبوهی از بی خایگان (بخوانید علاقه مندان لاس زنی و شیفتگان زنگ های موبایل) آن را انباشته اند . در این موقعیت خطیر که دست قدرت سعی در افزودن بی خایگان و شکستن حرمت دانشگاه را دارد (با پذیرش دانشجویان پولی و نوبت دوم) اندک باقی ماندگان خیل خایه داران با پیوستن به حلقه مخداران رفته اند روی مخ و با مخبند هایی از جنس حماقت مخ زنی می کنند و با حضور در مخیله های متعدد و با این مصلحت اندیشی که افرادی از جنس فردی که ذکرش در ابتدای این مقال رفت نانی در سفره بی برکتشان بگذارند مخ خایه زنی نیز می کنند و مخ گاییدن دیگران را تاب نمی آورند.

نتیجه اخلاقی:

بابا بریم به کی بگیم مارکسیست های سابق برای ... فئودال رای جمع می کنند.

نوشته شده توسط سوشیانت در ساعت  | لینک  | 

مسیح کجاست؟

مسیح کجاست  تا که صادقانه ببیند

ما از ستیغ و تیغ گذشتیم

بی آنکه رحمتی را  (یا کمتر نگاه راحتی)

از هیچ نا خدا و خدایی

چشم امید داشته باشیم

عیسی نبوده ایم - آری - عیسی نبوده ایم

اما ما معراج را ایمان خویش ساخته بودیم

معراج را بر ارتفاع دار

ما از  ستیغ و تیغ گذشتیم

باری

بی هیچ ناخدا و خدایی حتی

نوشته شده توسط سوشیانت در ساعت  | لینک 

خدا رفتگان شما را هم عوض بدل کنه. مرحوم پدرم سه ساله که بودم عمرشو داد به شما. البته خودش که نداد زدن پس کلش عمرشو گرفتن دادن به شما. اون آخریا یک شب خواست با من صحبت کنه. طفلکی انگار می دونست آخرای کارشه. گفت: " پسرم بیا با هم لبی تر کنیم یه  اسکاچ ایرلندی اصل گرفتم. می نوشیم به سلامتی هر کی ضد انگلیسیه." (اگه می پرسید چطوریه که بچه ۳ ساله مشروب بخوره باید خدمتتون عرض کنم روشنفکری تو خانواده ما موروثیه و من چون دو برابر خواهرم ارث بردم از همون بچگی سرم تو حساب بود) می گفتم دو سه پیک که زدیم مرحوم گفت:" پسرم تا زنده هستی یادت باشه این مردم و این مملکت هر چی می کشن از دست انگلیس و انگلیسیه"

اون موقع ها زیاد حرفشو قبول نداشتم اما اگر ماجراییکه می خوام براتون تعریف کنم گوش بدید شما هم به حرف اون مرحوم میرسید.

اولین باری که دیدمش تو یک کافی شاپ بود. با جمعی از دوستان دوره دانشجویی نشسته بودیم ایشان هم بواسطه یکی از دوستان حضور داشتند. ادبیات خونده بود. یکی از شب هایی که الحق رو شانس بودم تو خوابگاه با بچه ها پوکر بازی می کردم. جلوم پر پول بود. زیر فول دست نمی آوردم. موبایلم زنگ زد. خودش بود. قرار گذاشتیم فرداش همدیگرو تو لابی هتل هایت ببینیم.

شب اول تا دم خونشون رسوندمش. کلی تو کوچه پس کوچه های آرارات قدم زدیم. هر جا سوراخ سمبه ای گیر می آوردیم می چپیدیم توشو چیک تو چیک هم دستامونو دور کمر هم حلقه می کردیم و........

دردسرتون ندم. به خودم که اومدم  صبح و شب تو بغل هم بودیم و واسه هم می مردیم. (برای اون دسته از دوستانی که فکرشون منحرفه باید اضافه کنم ایشان مثل مادرشون با وجودی که ۳ شکم زاییده بود بکارتشو حفظ کرد). همه چی خوب بود. زندگی برای اولین بار (و شاید آخرین بار) روی خوششو بهم نشون داده بود. تا اینکه اون پذیرش کوفتیش جور شد. قرار شد بره انگلیس ادامه تحصیل بده. هیچ وقت نفهمیدم رفت اونجا چه رشته ای درس بخونه. البته که پرسیدم گفت می ره اونجا در رشته نظریه نقد اجتماعی در حوزه کارکرد روانکاوی در ساختار سیاست مدرن در پس زمینه های هویت مدنی در آثار پست مدرن نویسنده های فمنیست ضداومانیسم  لیبرال دموکراسی در ادبیات بخونم. شب آخری که اومد پیشم مثل یک فیلم پورنو تراژدی جلوی چشممه. کلی التماس کرد که فراموشش نکنم و بهش وفادار بمونم. راستم می گفت دو سال که چیزی نبود. تازه قرار شد منم فوق اون ریاضی محض کوفتی را گرفتم از همون دورو بر پذیرش بگیرم.

رفت و یک ماه نشده نامه اش رسید. اون موقع تازه فهمیدم این انگلیس مادر خراب چه کثافتی. تازه به حرف اون مرحوم رسیدم. دوست دختر دسته گلمو دو دستی دادم بهشون یه ماهه گرگ بی عاطفه ای شد که بیا ببین.

امیدوارم شما هم به صحبت ها ی گهر بار اون مرحوم .......... هی ولم کن نمی خورم این قرصای لعنتی رو. مگه بچم صبح وشب اینا رو جای اسمارتیس میدی به خوردم ....... هی مواظب رفتارت با یه روشنفکر تحصیلکرده باش ...... هی ...... 

نوشته شده توسط سوشیانت در ساعت  | لینک  | 

بگذار دستانم
اندام سردت
را بازی دهد
 
بگذار تکانهایش
جان مسیحایی را زیر پوست بی رنگت بدمد
و قامت به خود پیچیده ات را
همچون سرو بر فراز علفزارت بیفرازد
 
 
برخیز عزیزکم
تو تاریک گودی نمناکت را گم کردی و
من آغوش گرمش را
 
تو در عمق انجمادت خزیدی و
من در فراسوی خاطره اش شکستم
 
برخیز
جریان شو
خروشان شو
فروزان شو
سرخ تو
و بر آتش سردم
ببار
 
نوشته شده توسط سوشیانت در ساعت  | لینک  | 

امشب پی جام یک منی خواهم کرد
 
خود را به دو جام می غنی خواهم کرد
 
اول سه طلاق عقل و دین خواهم داد
 
پس دختر رز را به زنی خواهم کرد
 
حضرت خیام
نوشته شده توسط سوشیانت در ساعت  | لینک