مدتی است کتاب «نقد و حقیقت» رولان بارت را می خوانم. شیرین دخت دقیقیان مترجم این کتاب در مقدمه ای که بر این کتاب نوشته است علاوه بر توصیف ناقص و گنگی که از نظریات رولان بارت ارائه می دهد هر از چندگاهی جو روشنفکری ذهنش را پر می کند و بر جریان نقادی ایرانی ایرادها و فرسودگی هایی را نسبت می دهد.
اینکه نقد در این مملکت در چه جایگاهی قرار دارد و جامعه روشنفکری ما چه تعریفی از نقد دارد بماند. من به نکته دیگری می خواهم بپردازم.
دقیقیان بر نقدی ایراد می گیرد که ارزش ها را ملاک داوری و اندیشیدن خود قرار می دهد و با هراس از تغییرات زبانی جامه پوسیده واژگان معنی دار را به رخ می کشد. من هم بر ایراداتی که او به فرآیند نقد وارد می داند آگاهم اما کاش می شد جایی ببینمش و از او بپرسم این دقیقیانی که سنگ نقد نوین که بر شالوده شکنی ساختاری بنا نهاده شده را به سینه می زند خود تا چه حد از پس شکستن مرزهای ارزشی زندگی خود برآمده است؟
من با حرفی که او می زند مشکل ندارم با وجهه روشنفکرانه ای که خود را از مشکلات مبرا می داند و اشکلات را بر توده نقاد تحمیل می کند مشکل دارم.
آری نه نقادی که همه جریان روشنفکری این مملکت ساختاری پوسیده دارد. اگرچه روشنفکر ایرانی حرفی متفاوت می زند اما همچنان بر واژگان پوچ دیدگاه ذهنی خود پافشاری می کند. شاید به قول خود بارت تنها تفاوتش با زبان های گویشی در ظاهر منطق نمایش باشد.
دوست دارم از دقیقیان که به راستی و درستی نقادی را نقد می کند بپرسم خود او چگونه مرزهای ایدئولوژیک را شکسته است؟ آیا او در خود توانایی شالوده شکنی خط قرمز های جامعه که زبان و نقد تنها ابزار هایی برای تقویت یا تضعیف آن هستند ایجاد کرده است؟
مشکل ما اینست روشنفرانمان همگی خود را منزه می دانند و اگر مشکلی می بینند آن را بدون شک بر گردن توده ای می اندازند که اگر از مردمان دیگر کشورها فهمیده تر نباشند احمق تر نیستند.
حقیقت اینست که ما روشنفکران احمقی داریم وگرنه حماقت ذات توده است و مختص مملکت ما هم نیست.
امروز اگر ما از ساختار شکنی صحبت می کنیم تنها مدی است که بدلیل غیرقابل فهم تر بودن برای عوام ظاهر ماآبانه تر می نماید وگرنه آن را هم به صورت قالبی دریافت کرده ایم و دچار یک تناقض بزرگ هستیم. ما "ساختار شکنی" را نه به عنوان "نیاز ذهنی" بلکه به عنوان یک "ساختار ذهنی" دریافت می کنیم.
حتی روشنفکران ما هنوز تناقضات ذهنی را که انسان واره های غربی در دوره مدرنیته تجربه کرده اند درک نمی کنند چه برسد به اینکه به خط خوردن سوژه های انسانی دوران پسا مدرن دست یابند.
اگر از همین دقیقان بپرسی که حاضر است مرزهای ایدئولوژیکی جامعه را بشکند چه پاسخی می دهد. کسی مثل او حاضر است اگر در خیابان از پسری خوشش آمد ببوسدش.
نه عزیزان ما امثال راجز بیکن ها که نفرین کلیسا را می خریدند و حرفشان را در عملشان می زدند نداریم. پس همان بهتر که بگذاریم ادبیات و نقدمان در حد پیشرفت جامعه روشنفکری مان بماند و بی خود بر دیگران خرده نگیریم.
شیوه ای که دقیقیان در مقدمه این کتاب به کار برده فرافکنی مشکلات ذهنی خود اوست. دقیقیان در حقیقت با اینگونه نقد نقادی از حماقت خود انتقام می گیرد.
چند روز پیش با یکی از همکاران صحبت می کردم. دقیقا در نقطه ای که در برابر عیب های واقعی اما باورنکردنی که مختص همه انسان هاست قرار گرفت، مرا متهم کرد و گفت:«تو فرویدی بحث می کنی و من دیگر ادامه نمی دهم.»
همه اینها در حالی بود که تا چند لحظه پیش از آن من با سوال هایم قصد داشتم او را به سمتی ببرم تا خود به تناقض حرف هایش برسد. بنا دارم در این مطلب سویه اتهام را از خودم منحرف کنم و آن را متوجه سنت، تمدن، اخلاق و هنجارهای ارزشی که او و تقریبا همه برخاسته از آنیم قرار دهم.
سه نفر در تاریخ جهان سرنوشت سازند و بنیان های فکری و اصولی جوامع را زیر سوال برده اند. اول "کوپرنیک" است. او زمین را از مرکزیت عالم برمی دارد. دوم "داروین" است که انسان، اشرف مخلوقات را تا حد یک حیوان سخنگو تنزل می دهد. انسانی را که مرکز و هدف آفرینش است تبدیل به حیوانی می کند که تنها بر اثر اتفاق بدین شکل امروزی، جهش یافته است. و اما آخرین نفری که در برابر باورهای همیشگی علم و اجتماع قد علم می کند، "زیگموند فروید" است. او این بار سویه اتهام را متوجه برگ برنده انسان ها یعنی ذهنیت می کند و با عریان سازی امیال کاملا حیوانی انسان ها که تنها از طریق تصعید (والایش غرایز) تغییر شکل یافته اند، هنر، علم، اخلاقیات و حتی تمدن را زیر سوال می برد. به همین دلیل است که روانکاوی به عنوان یک اصل پیشاپیش غلط فرض شده، در نگرش های علمی، اخلاقی و روشنفکری زیر سوال می رود:«من دیگر ادامه نمی دهم.» چرا؟ تنها به دلیل اینکه دوست ندارم حقیقت عریان خویشتن را بشناسم. چرا که من دوست دارم، در رویاهای خویش همواره پری و شاهزاده باقی بمانم و از دروغ هایی که به خود می گویم، سرمست شوم. اما بسی افسوس که این دروغ ها تنها انسان ها را بیشتر درگیر مسائل مجازی که وجود ندارند می کنند. متاسفم بگویم در این روش شاید آرامش های زودگذر و کم عمق موجود باشد، اما هرگز لذت بردن نیست. آنهم لذت بردنی که راه به سرخوشی ببرد.
فروید در یکی از سخنرانی هایش می گوید:«جامعه آنچه ناگوار است را به آنچه غیر حقیقی است تبدیل می کند {تا بتواند انکارش کند}. جامعه به واسطه مباحث عقلانی و علمی، منکر حقایق روانکاوی می شود.»
و یادمان نرود علم فکر نمی کند (این گفته هایدگر است). علم تنها با ارزشیابی پدیده ها با دیتا ها و داده های پیش فرض قرار داده، درست و نادرست را تشخیص می دهد. این همان تاثیر شوم ایدئولوژی بر روی تفکر صحیح است که "کارل مارکس" در نوشته های خود به آن اشاره می کند.
اما برای آنکه صحبت هایم را در این مطلب به پایان برم، برآنم تا دو دلیل عمده مخالفت با روانکاوی آنهم نوع فرویدی آن را بیان کنم.
روانکاوی دو اصل مهم دارد. اول اینکه می گوید:«فرآیندهای روانی به خودی خود ناخودآگاه اند. و از کل زندگی روانی فرد، صرفا اعمال ویژه فردی و بخش ناچیزی از آن خود آگاه اند.»
این اصل مهم روانکاوی خلاف تعصبات مهم روشنفکری و متمدنانه است. منی که انقدر خودشیفتگی دارم که مداوم خود را مسلط بر زندگی حس می کنم و اگر هم مشکلی وجود دارد آن را به دیگران نسبت می دهم، چگونه می توانم بپذیرم درگیر امیال ناخودآگاهی هستم که حتی دوست داشتن های من را هم تحت تاثیر قرار می دهد. اینجاست که اگر در عشق شکست بخورم به راحتی می گویم:«امان از این انسان های دورو.»
اما اصل دوم که دشمن تراشی بیشتری را برای روانکاوی به ارمغان می آورد اینست:«تکانه های غریزی که تنها می توان آنها را به صورت جنسی تشریح کرد، نقش بزرگ و بسزایی در زندگی روانی انسان دارند و تاکنون قدر آنها را ندانسته ایم. همچنین نباید از نقش آنها در بالاترین خلاقیت های فرهنگی، هنری و اجتماعی روح بشر صرف نظر کرد.»
این یکی از نظر خیلی ها فحش مسلم است. اما چه فحش چه غیر فحش اینها حقیقت هایی هستند که اغلب انکار می شوند. این مورد دوم به شدت توسط اخلاقگرایان و هنرمندان و اهل علم پس زده می شود.
متاسفانه روانکاوی در ایران با کتاب های یونگ معرفی شده است و بسیاری از روشنفکرانی که خود را مجهز به روانکاوی می دانند، مزخرف های او را از بر کرده اند. فروید اگر هم خوانده شده جزئی بوده و هیچگاه بوطیقای وجودی اش در ایران شناخته نشده است. اصولا امروزه در ایران اگر بخواهند کسی را متهم کنند می گویند:«تو فرویدی بحث می کنی.» اما سال هاست در کشورهای دیگر با ظهور لکان فروید جایگاه اصلی خود را یافته است و به عنوان پدر روانکاوی که به قول لکان باید نظریاتش را بارها و بارها بازخوانی کرد تا به استعاره وجودی آنها پی برد، مورد احترام است. کاش می توانستم فرویدی بحث کنم تا در جواب دوستم بگویم:«آره من فرویدی بحث می کنم، اما تو چطور اندیشه ای را که اطلاعی از آن نداری رد می کنی؟»
من که هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم
حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو
در این مطلب قصد ندارم این بیت از شعر «طعنه ناشنیده» "علی بهمنی" را نقد کنم. بلکه می خواهم به مساله ای که این بیت زیبا بازنمایی می کند اشاره کنم. البته از دید خودم نه از دید بهمنی.
منش رفتاری. حتما شنیده اید. نه درست بگویم، حتما بارها استفاده کرده اید.
"من عادت دارم ..."
"من از ... بدم می یاد"
من ... کارو خیلی دوست دارم"
منش رفتاری تعریف دقیقی ندارد. حتی نمی توان این امر را در خود بدرستی تشخیص داد. اما چه عاملی منش های رفتاری را می سازد؟ چه چیزی باعث می شود کسی وسواسی شود یا کثافت دوست. کسی خسیس شود یا دست و دل باز. کسی زود رنج شود یا با تحمل و بسیاری موارد دیگر. این عادت های رفتاری را چه عاملی تعیین می کند و چه عاملی می تواند آنها را در یک نفر تغییر دهد؟ حتما بارها شاهد بوده اید که عادت های رفتاریتان تغییر می کند. در دوره ای زودرنج می شوید. در حالی که تاکنون چنین ضعفی را در خود سابقه نداشته اید. اما شاید تاکنون علت این تغییر ها را نیافته اید.
این منش های رفتاری حاصل پدیده های روانی انسان هستند. و پیش و بیش از همه مربوط به انگاره ها و تصاویر ذهنی کودکی. حتی رشد جنسی انسان و پیامدهای مربوط به آن در شکل گیری این منش های رفتاری موثر هستند. همه حاصل محرومیت هایی که دنیای قضیبی به ما لطف کرده است.
بچه های که به امیال دوره اورال (دهانی) خود نرسیده است ممکن است زود رنج شود. ممکن است درون گرا شود. حتی ممکن است واکنش معکوس نشان دهد و تقس و گستاخ شود. و بسیاری موارد دیگر که بررسی شان نیازمند مطلبی دیگر است.
شما آدم با عاطفه ای هستید؟
جالب است بدانید حتی "عاطفه" نیز پیامد روانی پدیده های کودکی هستند. حاصل فقدان هایی که امیال به بار می آورند. حتما می دانید میل از نظر لکان آن خواسته ایست که جوابی نمی یابد. اما "رولان بارت" نظر جالبی در مورد عاطفه دارد. او می گوید:«عاطفه یک اختلال است، در حواشی اضمحلال. چیزی منحرف در پوشش جلوه ای درخور. عاطفه شاید موذیانه ترین فقدان ها باشد. ... چیزی سفت، سخت، نره یی.» نره ای یعنی برخواسته از تفکرات دنیای قضیبی. دنیایی که اولین شوک را به فرد زمانی وارد می کند که او متوجه می شود مادرش قضیب ندارد. فردی که پیش از این «مادر نره ای» تفکر می کرده است. مادر نره همان اصطلاحی است که لکان در مقاله «دلالت نره» از آن سخن رانده است.
از بحثمان دور نشویم. عاطفه با عشق ورزیدن تفاوت های بسیاری دارد. شاید بهترین تعریف عاطفه این باشد که بگوییم:«عاطفه اختلالی است که در سازش عاشقانه ایجاد شده است. عاطفه آنجا شکل می گیرد که عشق شکست می خورد». جالب نیست؟ اصولا در عشق عاطفه ای نیست. عشق پر شور است و سرخوشی آور. عاطفه ساکن است و کسالت آور. کسالتی که انسان را به درون خودش می فرستد. به درون خیال پروری هایی واهی.
بارت معتقد است باید به استقبال عشق رفت. عشقی که در دنیای قضیبی تعریفش را از دست داده و با عاطفه اشتباه گرفته می شود. اما چرا دنیای قضیبی عشق را بر نمی تابد؟ چراکه عشق مستی آور است، ساختار شکن است، عشق باید مرزها را بشکند تا به سرخوشی برسد. و این برای جامعه، دنیای قضیبی، دنیای برخواسته از واژه ها، واژه های پوچ و بی هویت خطری مهیب است. برای همین است که سانسور دنیای قضیبی معشوق واقعی را سانسور می کند و از راه تبدیل تکانه های جنسی به تصاویر خیالی و احساسی ما را وادار به خرج کردن عاطفه می کند.
این بیت چه زیبا بر حرف های من مهر تایید می زند. برای یافتن عشق ابتدا باید دنیای واژه، دنیای عاطفه های خیالی را پس زد. باید واژه ها را شکست. باید فراموش کرد غزل های عاطفی را که یک عمر به جای اروتیک سرخوشی آور به خوردمان داده اند. باید فراموش کرد تصاویر ذهنی را که دنیای قضیبی در سرمان فرو کرده است. باید نبود، باید فراموش کرد، باید دیوانه شد:
پاک کن از حافظه ات شور غزل های مرا
شاعر مرده ام بخوان، گور علایقم بگو
با من کور و کر ولی واژه به تصویر مکش
منظره های عقل را با من سابقم بگو
یا به زوال می روم، یا به کمال می رسم
یکسره کن کار مرا، بگو که عاشقم، بگو
قبل از اینکه به بیان مطلبم بپردازم باید اعتراف بکنم که فکر این مطلب را به دوست عزیزم نیما بدهکارم. نیمایی که مدت هاست همپای اندیشگانیم بوده است.
باز هم تکرار می کنم. عجب دنیایی است این دنیای قضیبی. دنیای نماد ساز. نمادهایی که به جای ابژه های واقعی قرار می گیرند. "جان لاینز"، زبان شناس در بحث های خود پیرامون نشانه شناسی می گوید:«نماد یعنی فقدان، چیزی که جای نبودن ها قرار می گیرد.»
نماد سازی دنیای قضیبی از خودش عجیب تر است. در این دنیا تمام نمادهای غیر زبانی تنها بازنمایی دو نماد اسطوره ای سیاه و سفید هستند. نماد مرد و زن. مرد در مقام برتر، متعالی، مقدس و زن در مقام پست، شوم و تابو.
در دنیای قضیبی هر چه که دنیا و مشخصات زنانه را بازگو کند شر است. هر چه مردی را نمایش دهد متعالی است.
پس بیایید نمادهای معروف را در این دسته بندی قرار دهیم:
مرد_زن، خیر_شر، روز_شب، گرما_سرما، سپید_سیاه، بالا_پایین، زندگی_مرگ، ...، باران_برف.
اما برای اینکه کمی ذوق زده شوید می خواهم نماد های ریاضی را نیز در این دسته بندی بگنجانم. 1و 0. لازم به توضیح نیست که چرا یک نماد مرد است و صفر نماد زن. اما ببینیم دنیای قضیبی چگونه تفکرات شومش را حتی در ریاضیات نیز پیاده کرده است. قبل از آن به کتاب «روانکاوی آتش» نوشته گاستون باشلار اشاره می کنم. در این کتاب باشلار ضمن بررسی علوم باستانی مخصوصا کیمیا گری اشاره می کند که نمادهای جنسی در علوم و زندگی کاری انسان هم رسوخ کرده اند. یاد آوری می کنم حتی در الکترونیک هم ما با واژه های نر و ماده سر و کار داریم.
0 نماد زن است. از این جهت در دنیای قضیبی باید متکی به مرد یا یک باشد. 000000... تا بی نهایت صفر بگذارید. بی معنی است. که چی؟ تهش همان 0 است. صفر یعنی هیچ، یعنی چیزی که وجود ندارد. اما همین صفر اگر کنار یک قرار گیرد:10 معنا می یابد. یک می تواند با تعداد زیادی 0 کنار هم قرار گیرد. چرا که مرد ها در دسترسی به زن ها نا محدود هستند. اصولا سیستم اعداد ده دهی است. اعداد مهم در این دستگاه 10، 100، 1000، 10000، و... هستند.
اما برای اینکه بیشتر حال کنید می خواهم نمادهای آمیزشی را هم در این سیستم عددی نشان دهم. وقتی می خواهیم از اعداد یک رقمی به اعداد دو رقمی وارد شویم چه اتفاقی می افتد؟ نیاز داریم نر و ماده را کنار هم قرار دهیم. کمی به اعداد زیر توجه کنید:
1,2,3,4,5,6,7,8,9 --->10 ---> 11,12,13,…,19 --->20 ---> 21,22,…
…,98,99 ---> 110 ---> 111,112,113,114
بعد از اینکه 1و 0 برای آمیزش فراخوانی شدند، صفر دیگر کارکردی ندارد و جای خود را به اعداد دیگر می دهد. تا دوباره برای زایش دیگر فراخوانی شود.با تکرار هر 9 عدد یک بار صفر برای یک عمل جنسی فراخوانده می شود و دوباره، دیگر نیازی به وجودش نیست. باید فراموشش کرد. این همان مساله ایست که در مطالب قبلی اشاره کرده ام. زن ها در دنیای قضیبی تنها به عنوان منبع انرژی مردان شناخته می شوند و تنها فایده شان توالد نسل است و در موارد دیگر شر می شوند. ببخشید ولی واقعیت دارد. اما خوشبختانه حقیقت ندارد. یعنی می تواند در دنیای غیر قضیبی که هنوز نمونه اش در هیچ کجای تاریخ و جهان کشف نشده طور دیگری باشد. پس باید شکست مرزهای دنیای قضیبی را.
اما برگردیم به بحث اصلی خودمان. در جوامع قضیبی مدرن که نقش و کارکرد جامعه و ایدئولوژی در آن بسیار پررنگ است. مرد ها که سوژهایی انسانی به حساب می آیند قربانیان اصلی این قضیب محوری هستند. چرا که این قضیب از هر جهت متعالی است و متعلق به پدر نه سوژه ها. در این جوامع مردها در سن بلوغ در حرکتی نمادین اخته می شوند تا یاد گیرند که پدر شدن را باید به جهان دیگری موکول کنند و بدانند تنها از آن جهت انسان شمرده می شوند که ابزار شکل گیری و قدرت یافتن پدر جامعه یا همان روح اجتماعی هگل باشند. ختنه شدن که در ادیان اسلام و یهود موجود است از همین تفکر نشات گرفته است. اما زنان در سن بلوغ توسط جامعه طرد می شوند تا از این پس نقش پیل های فیزیولوژیکی را بازی کنند که باید تامین کننده نیروی ابزار کار جامعه یعنی مردان را باشند. از این روست که یک مرد حق دارد اگر برای کار نیاز به انرژی جنسی بیشتری دارد، زن های بیشتری را در اختیار بگیرد و این امتیازی است که پدر (جامعه یا قانون) تنها به مردان می دهد.
اما زندگی در دنیای قضیبی خاصیت های دیگری هم دارد. در این دنیا متاسفانه برخی از اشیاء قرار است جایگزین قدرت مردانگی شوند. جایگزینی که در کمال تعجب مورد قبول بانوان محترم هم قرار می گیرد.
من در اینجا تنها به یک نمونه اشاره می کنم. ماشین، ابزاری برای بدست آوردن قدرت مردانگی. با من باشید تا از ناخودآگاه جامعه شما را مطع کنم.
ماشین از جمله مطلوب ترین و جذاب ترین کالاهای عصر جدید است که می تواند حتی نمایش دهنده سطح اجتماعی افراد هم باشد. در این دوره ماشین یا اتوموبیل بیش از انکه کارکرد واقعی داشته باشد کارکرد مجازی دارد. در این کارکرد ماشین می تواند حتی نشان لیاقت و شخصیت قلمداد شود. اما چیزی که من در این مطلب به دنبال آن هستم اینست که نشان دهم اتوموبیل می تواند نماد مردانگی افراد هم قلمداد شود.
اولین نکته ای که در مورد اتوموبیل به چشم می خورد شباهت آن با ارگانیسم بدن انسان است. غذا می خورد. صدا می کند. راه می رود. مواد اضافه خود را دفع می کند و حتی مریض می شود. حتما دیده اید که عده ای که به قول خود ماشین باز هستند که رسیدگی به ماشین های خود می کنند و چه زحماتی را برای تمیز نگه داشتن آنها متحمل می شوند.
درون ماشین از هرجهت رحم مادر و آرامش درون آن را برای راننده بازساری می کند. صندلی های راحت و حریم خصوصی که ماشین حتی در خیابان های شلوغ در اختیار انسان می گذارد همه نمایان گر همین مطلب هستند.
اما بیرون این ماشین است که حالت قضیبی می یابد. میتواند مانند یک قضیب توده ماشین ها و ترافیک را بشکافد و عمل جنسی مردانه را برای راننده تداعی کند. اینکه اغلب پسرانی که تازه به سن بلوغ رسیده اند دوست دارند راننده یک ماشین شوند و با سرعتی دیوانه وار برانند از همین قدرت مردانه اهدایی از ماشین نشات می گیرد. ماشین می شکافد و به پیش می رود و هرکه ماشین بهتر و زیبا تری دارد می تواند تفاله های بازمانده جامعه، دختران پس آمد خرده بورژوازی بیشتری را به خود جلب کند.
خانم ها و آقایان عزیز از مطلب من ناراحت نشوند چرا که این مساله برای آنان صدق نمی کند و من هم معتقد هستم هنوز انسان های بسیاری هستند که تن به این قالب های زورکی اجتماعی نمی دهند.
آسمان تاریک بود. ستاره می درخشید. ماه آنجا بود. من بودم. او نبود. خیابان خلوت می شد. آدم ها می رفتند. ماشین ها بوق زدند. نور می لرزید. ساعتم را نگاه می کردم. ثانیه ها می دویدند. باد صورتم را نوازش می کرد. نوری درخشید. او آمد.
ماشین می رفت. من بودم. دیگران بودند. ندیدمشان. او می گفت. سایه اش آنجا بود. خانه ها دور می شدند. جاده ای می رسید. صدایش می کردم. آنجا بود. نمی دیدمش. ضبط روشن نمی شد. جاده هم می پیچید. صدایش کردم. نشنیدم. سکوت کردم. میان جاده خط هایی می روند. نرده ها می آیند. ترسیدم. سایه اش آنجا بود. من بودم. احساسش می کردم. آن را به او دادم. نخواست. سیاهی کنار جاده را دیدم. جاده ایستاده بود. من می رفتم. نرده ها سرد بودند. او می آمد. نگاهش می کردم. غمگین بود. شعر می خواندم. ماشین هایی می رفتند. جاده هنوز آنجا بود. کنارم بود. می لرزید. در آغوش نگرفتمش. دودی برخاست. سیگارم روشن بود. سیگارش روشن شد. نور قرمزش را می دیدم.
برایش می گفتم. کودک بودم. باد می وزید. پرده ها می رقصید. من بودم. مادر آنجا بود. پدر اما نبود. دیگران بودند. سایه ای می ترسید. ثانیه ها می رفتند. من بزرگ می شدم. شب می رسید. من رفتم. مادر آنجا نبود. دیگران بودند. اجبار بود. من فهمیدم. راه بر می گشت. مادر آنجا بود. دیگران هم بودند. صدایشان کردم. مرا نشنیدند.
من بودم. خودم بودم. نگاهش کردم. او آنجا بود. صدایش می گفت. حرف ها می آمدند. کسی را می دید. من نبودم. او را می برد. من دیدم. او می لرزید.
ابری ماه را می پوشاند. جاده براه افتاد. سکوت آمد. من بودم. نگاهش کردم. آنجا بود. اما او نبود. شیشه پایین می رفت. هوا سردتر بود. باد بر صورتم می زد. من می رفتم. او می رفت.
سایه اش می رفت. من بودم. خیابان تنها بود. باد می وزید. پردها می لرزید. شیشه ای می شکست. موسیقی قطع شد. من خوابم برد.
عیسی بر صلیبی بیهوده مرده است
خنجرهای تهی، سرودی دیگر گونه می خواندند، گویی
خداوند بیمار درگذشته است.
قبل از اینکه تفسیری از این شعر شاملو بدست دهم قصد دارم توضیحی در مورد عیسی بدهم. عیسی پسری است که تقصیر گناه نخستین (گناه پدر کشی- برای دانستن مطالب بیشتر در این زمینه به کتاب توتم و تابو یا ناخوشایندی های فرهنگ نوشته فروید مراجعه کنید) را به تنهایی به گردن می گیرد و با قربانی کردن خود دیگر پیروان خود را از احساس گناه و مسئولیت در قبال این مساله رهایی می دهد. اینکه می بینید مسیحیان معتقداند مسیح به جای تمام آنها مجازات شده است و آنها همگی بخشیده شده اند از همین نکته پدید آمده است. درهمین زمینه می توان به میترا اشاره کرد که در اساطیر ایرانی گناه کشتن پدر ار بر گردن می گیرد اما برخلاف مسیح او نه تنها خود را در این زمینه مجازات نمی کند، بلکه خود پس از این اقرار نقش پدرانه را بازی می کند. از این روست که میترا را خدای جنگ و خدای ارتشیان به حساب می آورده اند. شاید بد نباشد این را هم بگویم در کتیبه هایی که از ایران زمین بدست آمده اند، میترا در حال کشتن یک نره گاو که همان توتم یا پدر است بازنمایی شده است.
اما تفسیر شعر:
شاملو پسری است که مردن پدر را با تمام وجود آرزو می کند. در این زمینه می توانم به شعری دیگری از او هم اشاره کنم. البته نمونه این نوع اشعار در مجموعه آثار او بسیار است.
در کوچه مردی بر خاک افتاد
در خانه زنی گریست
در گاهواره کودکی لبخند زد!!!!!!!!
از شعر قبلی دور نشویم. با وجود این شامل همواره سایه قدرت پدر را بر سر خود احساس می کند از این رو او در ناخودآگاه خود پدر را می کشد یا بهتر بگویم میل به کشتن پدر در او به ناخودآگاه رانده می شود. در نتیجه او مجبور است خود را به خاطر گناهی که هرگز مرتکب نشده است و تنها آن را آرزو کرده است مجازات کند.
اما به نظر می رسد در این شعر مساله به شکل دیگری است.
خداوند بیمار در گذشته است
این جمله بوضوح مردن پدر را آرزو می کند. این همان توهمی است که شاملو خودش را بواسطه آن مجازات می کند. اما کمی صبر کنید تا تلاش او را برای انکار کشتن پدر برایتان بازنمایی کنم. باز به این مصرع باز خواهم گشت.
عیسی بر صلیبی بیهوده مرده است
در این مصرع شاملو می خواهد به خود یادآوری کند که عیسی بیهوده خود را مجازات کرده است. و یا به طریقی دیگر به خود بگوید من بیهوده در طول زندگی خودم را به خاطر این احساس گناه مجازات کرده ام.
اما این رویا-شعر آرزویی دیگر را نیز برای شاملو برآورده می کند:
خنجرهای تهی
خنجرهایی که او همواره برای مجازات خود تصور کرده است این بار تهی هستند و نمی توانند به او آسیبی برسانند. این ها خنجرهایی هستند که به جای مجازات او برایش سرود موفقیت (دیگرگونه) می خوانند. سرودی از سر شادی به خاطر مردن (نه کشته شدن) رقیب.
اندیشه و آرزوی اصلی که در این رویا_شعر برآورده می شود را بدین شکل خلاصه می کنم:
شاملو عزیزم خوشحال باش و خودت را مجازات مکن. خنجرها را غلاف کن چرا که پدر مریض بوده و بواسطه مریضی اش مرده است.
من خودم از جمله کسانی هستم که بسیار به شاملو علاقه دارم. اما متاسفانه بدلیل اینکه برخی از دوستان سعی دارند از شاملو چهره ای فرا انسانی بسازند تا به قول خودشان دین خود را به او ادا کنند قصد دارم از این به بعد گهگاه برخی از اشعار او را با نگاهی دیگر گون بازبینی کنم. چراکه معتقد هستم بت ساختن از شاملو که به وضوح به روان رنجوری مبتلا است و تمام قدرت خلاقیت اش به بازنمایی و تغییر شکل دادن خواسته ها و تکانه های فروخورده کودکی مربوط است، تنها عاملی است که برداشت های ما را از اشعار او به خواست قدرت نزدیک تر می کند و این در حالی است که همگان از این مساله غافل می مانند که تنها چیزی که در طول تاریخ همواره سرکوب شده نه مبارزه های سیاسی و یا اعتراض ها که خواسته های جنسی بوده است.
"رولان بارت" در کتاب لذت متن خود به نکته ی جالب توجه ای اشاره می کند. او در این کتاب می گوید:«پیوستن به فرهنگ و مقابله با آن هردو عاملی است که وجود فرهنگ و ابزار های قدرت آن را مورد تایید قرار می دهند.» و این گفته به وضوح صحیح است چرا که تا زمانی که با چیزی مبارزه می کنیم، حضورش را به صورت پیش فرض قبول کرده ایم. به قول نیچه تنها راه نجات از قدرت فرهنگ همانا پاپس کشیدن از آن است.
آنهایی که به طور مداوم سعی می کنند اشعار شاملو را اشعار زندگی و اشعار سیاسی و مبارزانه ارزیابی کنند بسیار غافل هستند از اینکه شاملو در تمام اشعارش تنها در برابر پدر که سهم او را از مادر غصب کرده است زبان به اعتراض می گشاید. مادری که در تمام دوره زندگی شاملو خود را با قدرت به صورت زن آرمانی ذهنی او یادآوری می کند و او را از کام گیری ها از دیگر زنان محروم می کند. گهگاه هم که اشعاری به ظاهر سیاسی از شاملو مشاهده می کنیم، تصعید یافته پرخاشگری او نسبت به پدر است.
از این پس قصد دارم با واکاوی برخی از اشعار او امیال فروخفته ناخودآگاه او را در اشعارش رد یابی کنم تا به این طریق بتوانم برای ادعای خود مبنی بر اینکه شاملو پسری است، بازگو کننده تروماها و امیال فروخفته ما دلایل روشنی بدست آورم. پسری که با هرچه پدر را برای او بازنمایی کند مبارزه می کند. و مخصوصا حکومت که پدری فرافکنی شده برای همه به حساب می آید.
اما نکته ای که بازگویی اش ضروری به نظر می رسد آنستکه پذیرفتن چهره جدیدی که من قصد دارم از شاملو بازسازی کنم، چهره ای که نه تنها عیبی برای او به حساب نمی آید بلکه عاملی است که می توان بواسطه آن از میان شکاف های ایدئولوژیک در سرخوشی های شاملو شریک شد آنست که دوستان از مقاومت های بیهوده و پیش فرض قرار دادن ذهنیت خود نسبت به او پرهیز کنند و با دیدی منطقی به بحث هایم بنگرند. چه در این صورت است که از هر نظر منطقی که دراین زمینه داده شود استقبال می کنم و حاضرم پاسخگوی ابهامات پیش آمده باشم.
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
حتما تا به حال از خیابان جلفا و از جلوی فرهنگسرای هنر رد شده اید. اگر توجه کرده باشید شعر بالا روی دیوار زیر ایوان اصلی آن نوشته شده است. با تجربه ای که از دید مسوولان نسبت به اینگونه اشعار داریم حتم داریم که "خم ابرو "به دیدار یار تعبیر می شود و هر کسی هم که بخواهد آن را مجازی از معشوقه شاعر بداند خیلی ... است.
اما با توجه به اینکه من فرض می کنم شاعر این شعر را نمی شناسم، فرض را بر این می گذارم که آدم مذهبی باشد. و قصد دارم دلایل روانی را که شاعر را واداشته است به طور ناخودآگاه "خم ابرو" را برای بیان حالت عرفانی خود استفاده کند بدست آورم.
قبل از آن نگاهی دقیق تر به شعر بیاندازیمباید بگویم به وضوح لحن شعر مردانه است. چراکه هیچ گاه یک زن معشوق خود را با خم ابرو توصیف نمی کند. بلکه با المان هایی که نشان دهنده قدرت جسمانی مرد باشند او را نمایان می سازد. پس شاعر مرد است.
شاعر خدای خود را همچون یک زن توصیف کرده است. زن بودن انسان بودن را نشان دار می کند (برای دانشتن مفهوم نشان داری به کتاب «درآمدی بر معنا شناسی» نوشته کوروش صفوی مراجعه کنید). پس می توان میل به زنده پنداری Animism را که از امیال انسان اولیه است در شاعر تشخیص داد. در دوره زنده پنداری انسان ها اشیاء، حیوانات و حتی موجودات ماهوی را به شکل انسان با تمام مشخصاتش تصور می کردند. اینکه انسان بدوی روح پدر خود را در یک حیوان متجلی می پندارد و یا برای خدای خود دست و پا قائل می شود از همین میل نشات گرفته است. میل زنده پنداری به صورت یادواره ای از نسل های پیش به انسان امروزی رسیده است. و گهگاه خود را از ناخودآگاه به سوی خودآگاه پرتاب می کند.
از این مساله که بگذریم زنانه توصیف کردن خدا دوره مادر خدایی را به یاد می آورد. دوره ای که با کشته شدن توتم (پدر) توسط پسران و تمایل آنان به مجازات خویش به مادران قبیله این فرصت را می دهد تا نقش خدایگان را بازی کنند. دوره شرک آمیزی که تا ظهور مجدد پدر که اینبار نه بعنوان توتم بلکه با ظاهری انسانی و با قدرتی بیشتر رخ می نمایاند ادامه می یابد. می توان گفت شاعر با یاد آوری این دوران در شعر خویش از پدر که رقیب او در رسیدن به مادر است انتقام می گیرد و خواستار بازگشت به دوره ایست که در آن پدر کشته شده و او نه بصورت انسانی بالغ بل به صورت پسری نابالغ که در دوره اورال است در دامان مادر به آرامش برسد. پس می توان به راحتی تروما (میل جنسی زود رس) سرکوب شده را در شاعر این بیت ردیابی کرد.
حال قصد دارم به شکلی دیگر به همین مساله باز گردم. اگر خدا را متعالی شده پدر در نظر آوریم، پسر با شکستن نماز خود که نمادی از تسلیم به پدر است قصد دارد در برابر پدر سرکشی کند. اما نه به تنهایی. چرا که قدرت آن را در خود نمی بیند. بلکه با یاد آوری خم ابروی مادر که می تواند تمثیلی از پناه بردن پسرک به دامان مادر باشد.
این شعر مرا به یاد کودکی می اندارد که با گستاخی در برابر پدر با خشم او روبرو می شود و برای نجات خود دست به دامان مادر می شود. و مادر همچون مدافعی در برابر پدر به دادش می رسد. (چی کار داری بچمو=محراب به فریاد آمد). اما چطور محراب را به مادر تشبیه کردیم؟
این را همه می دانید که خاک نمادی از مادر است. و چاه یا هر آنچه درون خاک واقع شود نمادی از زهدان و آرامش درون آنست. و باتوجه به اینکه محراب قائدتا باید از خاک باشد برداشت من درست از آب در می آید. این را هم شاید بد نباشد در نظر آورید که اغلب محراب ها کمی تو رفتگی دارند.
برای اینکه کمی هیجان زده شوید می خواهم تلاش شاعری را که در دوره اورال (دهانی) است برای خروج از این دوره نشان دهم. حتم دارم می دانید پسر هرچقدر هم که به مادر وابسته باشد تلاش خود را برای جایگزینی دختری دیگر به جای مادر به کار می بند. هرچند اغلب با ترس از دست دادن عشق مادر در این کار شکست می خورد. پسری را در نظر بگیرید که در دامان مادر آسوده است. (در محراب است). حال خم ابروی معشوقه دیگری را در خاطر می آورد (خم ابروی تو در یاد آمد). پسر در ناخودآگاه خود خشم مادر را به یاد می آورد و دچار این توهم می شود که مادر از این امر عصبانی خواهد شد: محراب به فریاد آمد. البته این فقط توهم نیست چراکه مادر کودک خود را برای خود می خواهد. نه از آن روی که میل جنسی به او دارد بلکه از آن روی که او را فتیش (آلت نرینه مادر) نداشته خود می پندارد و از این جهت از دست دادن کودکش همان اختگی است که از آن می هراسد.
شاید برخی به من خرده بگیرند که تفسیر هایی که از این شعر دادم با هم متناقض است یا اینکه چطور یک بار فریاد مادر را بر سر پدر فرو می آورم و یک بار آن را بر سر پدر.
در جواب این دوستان باید بگویم از آنجا که کارکرد شعر با خواب یکی است و هردو ابزاری برای بیان تمایلات سرکوب شده و تحقق آرزویی سرخورده، سانسور می تواند آن را دچار تراکم کند و یک تصویر شامل میل های مختلفی باشد. و از آنجا که ناخودآگاه تناقض ناپذیر است این امیال می توانند متناقض هم نیز می باشند.
قصد من در این مطلب تنها این بود که نشان دهم عمل سانسور چگونه شاعر را مجبور کرده بود برای بیان امیال ناخودآگاهش دست به دامان شعری به ظاهر عرفانی شود.
بنده طلعت آن باش که آنی دارد
اما در این کلام بسیار نکته ها که نهفته است. راز این گل سرخ چیست که هم شاهد را به اشتباه، دچار خودشیفتگی کرده و هم بلبل را آواره خیابان شلوغ تخت طاووس.
چند روز پیش توی تاکسی کنار خانمی نشسته بودم. دستش از آستین مانتو بیرون زده بود و موهای بد تراشیده شده دستش حالم را بد می کرد. خودش را گوشه صندلی جمع کرده بود و مداوم در عذاب بود که مبادا برخوردی با من داشته باشد. اول فکر کردم شاید طرف در دوره گلاب گیری است. اما بعد نظرم عوض شد. زنک صدایش در آمد که آقا این همه جا اون طرفه چرا نمی ری اون طرف تر؟ منو می گی حاضر بودم به بکارت مادرم جسارت بشه؟! اما متهم به میل جنسی به اون زنک مو نتراشیده نشم.
بگذریم حتما شما هم تاکنون به علاقه شاهدان و ناشاهدان به داشتن عشق های بی غایت پی برده اید. (فکر نمی کنم برای برخی دوستان ضروری باشه یادی از توکتم عزیز بکنم). در این موارد حتما دقت کرده اید که مردهای سن بالا و متاهل اغلب گزینه های خوبی برای لاس زدن ها محسوب می شوند. البته نباید از نقش شفته برنج هایی که اغلب بدنبال زباله دانی شاهدان در پی محبت مادری نداشته شان هستند غافل ماند.
اما دلیلی که شاهدان را وا می دارد علیرغم تمایلات شدید به سرو قامتان همیشه تاریخ، خود را از آن محروم کنند چیست؟ چه چیزی باعث تابو شدن گل سرخ نزد آنان می شود؟ گل سرخی که به گفته میلان کوندرا مجرای عبور بشریت است و آنانی که تصور می کنند می توانند گل سرخ را پنهان کنند بسی در اشتباهند.
شاید بد نباشد در این زمینه اشاره ای به شعری از حافظ بکنم:
گل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دید
در آتش شوق از غم دل غرق گلاب است
زیاد به ذهنتان فشار نیاورید. این مساله دلیل تاریخی ظریفی دارد. فرهنگ و ابزارش (مذهب) برای کنترل حس تاناتوس مرد ها مجبور است در حرکتی نمادین آنها را اخته کند. (ختنه کردن مردان از همین مساله نشات گرفته است). اما از آنجایی که همیشه مردانی هستند که احتمالا مادرانشان بکارت خود را از دست داده اند؟! فرهنگ را وا می دارد تا دست به دامن زنانی شود که خود آنان را به عنوان منابع انرژی روانی مردان طرد کرده است. اینجاست که با تابو کردن گل سرخ و گران سنگ جلوه دادن آن برای شاهدان، ضمن اخته کردن مردان، انتقامی دیگر از زنان می گیرد.
جطور؟ الان توضیح می دهم. شاهدی که از پس خواست پدر (قانون) حقوق اجتماعی اش را از دست داده، از پی توهمی که منجر به ارزشمند جلوه کردن گل سرخ می شود خود را از ارضای نیاز های جنسی نیز محروم می کند. و حافظ چه زیبا به این شاهدان خود فریفته هشدار می دهد که زمان لذت بردن را با موهوماتی از این دست خراب نکنند:
باغبانا ز خزان بی خبرت می بینم آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد
چقدر افسوس باید خورد برای شاهدانی که تمام شخصیت و آبروی خود را در حفظ پرده ای می دانند که امروزه ثابت شده تنها برای محافظت مهبل از آلودگی، آنهم برای دختران نابالغ ساخته شده است.
اینان حتی این را در نظر نمی گیرند که این توهم تنها به ضرر خودشان است. چرا که مردان را سرو همچون فواره ای دم دست است و خود ارضایی کاری بس آسان.
در پایان شاید بد نباشد به شعر اروتیکی از یدالله رویایی که در آن مردان سرافراز را در میان راه خودارضایی نمایان می کند اشاره کنم:
بوی آب در بستر تهی بی تابم می کند
ای تنهای برهنه و عریان
در کودکی خاک چه می گذرد؟
دیگه لازم نیست که اشاره کنم خاک زهدان مادر است؟
توضیحات: شاهد:زیباروی - ناشاهد:لابد زشتروی - گل سرخ: به جون خودم این یکی واضحه – سرو: همون یه وجبی که باعث می شه پسرها نمره پاسی نگیرند و دختر ها بعلت نداشتنش به راحتی و با کمی مذاکره با نمره هایی نزدیک 3 پاس بشن
